سایه های شرجی

 
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٢/۱٢/٢٩
 

سلام

فکر کنم! این آخرین نوشته ایست که در سال هشتادو دو تقدیم شما میشود. امسال سال خوبی نبود اصلا. فکر کنم حوادث زیادی امسال اتفاق افتاد که خوشایند نبود که مهمترین اون فرو ریختن بم بود. ولی اراده خداوند در این بود که آدما یه جورایی محک بخورن! یه جورایی مهربون تر بشن و البته بعضی ها هم روسیاه. حالا جای فلسفه بافی نیست ولی برای من همراه با غم و شادی بود که اونم به رضای خداوند راضییم.

من پیشاپیش این ایام فرخنده رو به همه دوستان عزیزم همه عزیزان وبلاگنویس خودم تمام اونهایی رو که ازنزدیک میشناسم و یا از این فضای مجازی از اونها چیز یاد میگیرم وهمچنین به کسانی که زحمت میکشند و به وبلاگ حقیر و ناچیز من سر میزنند تبریک میگم. از صمیم قلبم برای همه آرزوی سعادت شادکامی و بهروزی دارم. امید دارم هیچ دلی نشکنه هیچ آرزویی پرپر نشه و همه در سلامت به آنچه که در دل دارن برسن. در هنگام تحویل سال به یاد همتون هستم و برای همتون دعا میکنم.

دو دوبیتی از خودم

ز دست نامه های من که سیری

به بند گریه هایم هم اسیری

دو بیتی های احساس خودم را

برایت میفرستم می پذیری؟!

در اینجا روی دل خنجر کشیدند

به خط قرمز باور رسیدند

کنار چشم خیس هق هق من

تمام شعرها را سر بریدند!

                      ***

نمیدانم خدای اشکها کیست؟

تفاوتهای بین چشم ما چیست؟

توچشمت موقعیت میشناسد

ولی من گریه ام دست خودم نیست!

                                                          داوود صفدریان

آن روز غروب لحظه ای آخر بود

جانم همه استوار بر باور بود

در را که زدم غریبه ای آمد آه

آن کوچه نبود کوچه ای دیگر بود!

باید که دگر خیال فردا نکنم

همصحبتی شاید و آیا نکنم

تا پای دهد زشهرتان بگریزم

پشت سر خویش هم تماشا نکنم

بعد از همه یوسفی و یعقوبی ها

در داخل شهر آدمک چوبی ها

امروز چقدر بی تفاوت رفتی

این بود جواب آنهمه خوبی ها!

                                                       بابک دولتی

منظومه درد را نمی فهمیدند

خاکستر سرد را نمی فهمیدند

بر گریه تو تمام شان خندیدند

چون گریه مرد را نمی فهمیدند

ما باغ شکسته شاخ و برگی داریم

ابریم و به سینه مان تگرگی داریم

با اینهمه عاشقی و دیوانه سری

نه فرصت زندگی نه مرگی داریم!

                                              عبدالرضا جانسپار

خانه سنگین است سرما میخورم          در عبور از کوچه تیپا میخورم

روی کاغذ شکل نانی میکشم               آی مردم من تماشا میخورم

مادرم پروانه میخواند مرا                       من به یک پروانه آیا میخورم؟

بال در بال پریها میروم                           میروم اما به اما میخورم

خانه ای اندازه دل میکشم                     ماه را در خانه تنها میخورم

خواهرم درهق هق اش گم میشود        من تماشا میشوم تا میخورم

                                                                      عبدالله نجف زاده                                  


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٢/۱٢/٢٤
 

 سلام به همه

اول اینکه نمی خواستم این وبلاگو سیاسی کنم ولی بعضی وقتها نمیشه..!! امروز بعد از یک جابجایی در آرای نفر اول و دوم در این حوزه انتخابیه مردم انگار بغض فرو خورده سالهای دور رو یکدفعه به یک سیل تبدیل کردند. جوانهایی از جنس همین اقاقی و مریم در زیر باتوم دست و پا میزدند. عزیزانی که بر اثر شلیک گلوله بدنشان آبکش شده بود! من از جنس همین مردم سوگ سرود تنهایی اونها رو می نویسم. اینجا نه عراق است و نه لبنان... همین خاک فلک زده است که انگار زخمها و دردهایش تمامی ندارد. فرزندانی از این نسل که سهم تمام گریه های خود را از این داعیه داران میخواهد..اینجا جوانی از نسل عشق نگاه ملتمسانه خویش را برگلوله دوخت و دیگر التماس نکرد دیگر نمی دید که التماس کند...!

من امشب میخواستم صمیمانه گلایه ای بنویسم از دوستانی که در همایش آوای آرام تنهایمان گذاشتند. از صفریان عزیز و دوستان خوب خانه عروسک و همه و همه که شوق دیدن اونها ما رو از فرسنگها دور به تهران کشوند.دوستانی که در همایش اول آوای آرام اونهارو دیده بودیم. من و بوتیمار همایش رو از زمان حرکت شروع کرده بودیم. ایشون غزل تمام بچه هارواز صفریان وعباسی وقاصدک و کرگدن و دکتر بهرام پرور و بقیه که الان حضور ذهن ندارم روتا تهران خوند و من هم پشت فرمان گوش میکردم. باز مرام کرگردن رو شکر که اگه اون هم نبود دیگه هیچی...البته به شوخی به کرگدن گفتم که همه دوستان یک همایش به ما بدهکارند...ولی ... حکایت الان اینجا و ندیدن برو بچه ها دیگه سنگ تموم یه زندگی فرسوده است. من نمیدانم اونهایی که با شدت بیرحمی بر سر و صورت نسل سوخته این سرزمین میکوبیدند چه تصوری از این جوانها در ذهن داشتند؟ مگر ما از جنس هم نیستیم؟ جوانی را در بیمارستان دیدم ازش پرسیدم چرا اینگونه؟ گفت: ما حق مان را میخواهیم! چه گذشت بر این نسل که اینگونه پس هر حادثه ای در کورسوی امید در بیدادگاه زمین حقشان را طلب میکنند؟! من بر تمام آنچه که بر این فرزندان با نام دین و آزادی رفته افسوس میخورم.. .و به حال خودم...

 

عشق پرواز بلندیست مرا پر بدهید

به من اندیشه ای از مرز فراتر بدهید

من بدنبال دل گمشده ای میگردم

یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید

تا درختان جوان راه مرا سد نکنند

برگ سبزی بمن از فصل صنوبر بدهید!

یادتان باشد اگر کار به تقسیم کشید

باغ جولان مرا بی درو پیکر بدهید

آتش از سینه آن سرو جوان بردارید

شعله اش رابه درختان تناور بدهید

تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکنند

به گلو فرصت فریاد ابوذر بدهید!!

عشق اگر خواست نصیحت به شما ای مردم

تن برازنده او نیست به او سر بدهید

دفتر شهر جنون بارمرا پاره کنید

یا به یک شاعر دیوانه دیگر بدهید

 

محمد سلمانی

درآرزوی پریدن به اوج چشم تو بودم

عجیب بال و پرم ریخت در ابتدای صعودم

هزار قله که هیچ است تمام روی زمین را

اگر نگاه تو میخواست دوباره آمده بودم!

هزار دست زمینی به سمت نعش من آمد

هزار جعبه چوبی در انتظار صعودم

درخت بودم و عمری خیال مثل تو بودن

تبر نصیب تنم شد همین که بال گشودم

چه سرنوشت قشنگی شبیه چلچله بودن

چه روزگار بدی آه که من پرنده نبود

                                                          


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٢/۱٢/۱٦
 

خانم شبنم سلیمی دانشجوی رشته پزشکی از دوستان عزیزی که گمنامی گم نشده را بیشتر از شهرت گمشده دوست دارند! نمیدانم شاید الان هم از اين معرفی بی خبرباشند اما به حرمت دوستی مارا میبخشند....البته این شعر مربوط به سالهای هفتادوشش می باشد که مسلما شعرهای اکنون ایشان خواندنی تر است..

 

در انبوه سکوت کوچه

بر سنگفرشهای خاکستری

در خاطرات سوخته قلبم

نگاه کوچکی راجسته ام

در نبض مضطرب تاریخ

لحظه های کوچکی را دیده ام

به عظمت قرنی

که سربازانش

حرمت گیسوان خواهران

جان بر کف می تاختند.

انبوه سم های اسبان

در بستر کوچه های خاکستری

و چشمها مملو از برق شمشیرها

میان قلبهای خاکستری

طپش قلبی کوچک را جسته ام

که میلا د خورشید را

به دیوارهای فرسوده بشارت می داد

از قرن پدر بزرگ

تا نگاه تو

در خاکستر پیر

خاطره رسوای کوچه خفته است.

آن سوار پیر که قلب ترا در سینه داشت

جوانی من بود.

پدر بزرگ اشکهای گرمش را

در حباب شیشه ای عمر من ریخت

در بستر کوچه های خاکستری

تنها صدای سم اسبان

از قرن پدر بزرگ

تا نگاه تو

و خاطره رسوای زمان

و اشکهای سوخته من

بر سنگفرشهای فرسوده

شب به سپیده نشسته

نگاه کن

دخترکی با گیسوان بافته

قدم بر آبی آبهای کوچه

سرود بامداد می خواند

 

 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٢/۱٢/۱٤
 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٢/۱٢/٩
 

سلام

روز چهارشنبه هفته پیش همایش انجمن ادبی بچه های فریدونکنار در بابلسر! بود.

اینکه چرا این همایش در بابلسر باید انجام شود نیازبه این دارد که مسئولین کمی تا قسمتی

خجالت بکشند!

ساده و محقرانه بود مثل همیشه و مثل همه جا. از سرمای سالن گرفته تا سوختن آمپلی فایرسالن وجیغ زدن(همان شعر خواندن) دوستان. از انجمن ادبی شهرستانهای دیگر هم آمده بودند و جای خیلی ها خالی بود. منهم سعی کردم وبلاگ بعضی از دوستان از جمله وبلاگ خوب غزل معاصر

را به حاضرین معرفی کنم.

و معمول اینکه با دوستان دیگری آشنا شدیم و صد البته با بعضی ها هم آشنا نشدیم....!!

 سعی میکنم دراولین فرصت نوشته های عزیزان را تقدیم کنم.

 

 

اینهم شعری از خودم که قرائت شد.

 

پاییز....

 

سایه هایی که در بستر جاده

                                قد میکشند و

گل سرخی پژمرده

که در قاب قالی کهنه اتاق به یادگار مانده است.

یعنی که تو رفته ای و

                         بارانی نگاه مرا هم برده ای!

که اینک

         حتی تا اولین کوچه

                           برای چشم انتظاری

                                              فرصتی

                                                      باقی

                                                          نیست...

 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٢/۱٢/٦
 

سلام به همه دوستان و عزیزانی که مرا مورد لطف خود قرار دادند.

 

شعری را از وبلاگ کرگدن خواندم که ایشان آنرا از خانم رسولی عنوان کردند و آرزو کردند که

 

کاش این دوبیت یک غزل میشد خواستم صمیمانه بعرض برسانم که این غزل از دوست

 

لاهیجانی آقای  طاهرپور شعبان است که جهت برآورده شدن آرزوی محسن خان باقرلو متن

 

کامل آن تقدیم میشود.

 

 

دور هر خاطره دیوار کشیدن بهتر..

 

مثل سنگی شدن اصلا نتپیدن بهتر

 

پشت هر پنجره دلتنگی آواز کسی است

 

آنچنان گنگ که اصلا نشنیدن بهتر

 

شهر ما شهر زمستانی و مردم همه سرد

 

با نگاههای غریبی که ندیدن بهتر

 

اوج پروازاگر حجم قفس خواهد بود

 

با همین حوصله ماندن نپریدن بهتر

 

این غزل حاصل دلتنگی معمول منست

 

 گر چه من گفته ام اما نشنیدن بهتر

 

 

 


 
comment نظرات ()