سایه های شرجی

هی مرد گنده گريه نکن!
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۳/۱٠/٢٧
 

سلام به همه عزيزان

اول اينکه ديدن تئاتر" هی مرد گنده گريه نكن " رو به همه پيشنهاد ميکنم يه تئاتر با مضامين زيبايی شناسی و انسانی...در سالن اصلی تئاتر شهر که متاسفانه تا جمعه هفته قبل بر پا بود ولی شايد در مکانهای ديگه نمايش داده بشه....

کاری فراموش نشدنی از جلال تهرانی.....

                                                 

دوم اينکه قرآن خوندن مايکل جکسن رو بعد از مسلمون شدنش رو از اينجا دريافت کنيد.جالبه....

بعدش اينکه دوست عزيزم جيوا هم به جمع وبلاگ نويسان پيوسته.حتما بهش سر بزنين مطمئن باشين که مطالب زيبا و خواندنی رو تو وبلاگش ميبينين.

منم کلی کلاس گذاشتم که به دوستان ميگم بهت سر بزنن! يه کاری کنين مثل داداش سيا ! ضايع نشيم...!!!

سوم اينکه اين پست کم کم کامل خواهد شد.....


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۳/۱٠/۱٥
 

سلام

ميخوام نظرتون رو راجع به اين عکس بدونم....

                              

                               


 
comment نظرات ()

 
نامه های عاشقانه يک عاشق
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۳/۱٠/۱
 

سلام به همه شما.

به قول يكي از بچه ها من هي مجبورم عذر خواهي كنم . اين خيلي بد هم نيست اقلا وبلاگ نوشتن آدم رو مجبور ميكنه كه خيلي چيزا رو كه در دنياي روزمره انجام نمي ده براحتي تو اين فضاي مجازي انجام بده...

راستش سيستمم ريخته بود بهم مثل صاحبش! سيستم بالاخره درست شد ولي طول كشيد  چند بار رفتم كافي نت واسه آپديت وبلاگم او نم مشتاقانه ولي هر چي زديم خورديم به ديوارپرشين عزيز!!!

اما امشب روبروي شما ايستاده ام و همچنان در جستجوي شايد ها به صورت! شما ( چشم در چشم) زل ميزنم...

حقيقتش واسه پست جديدم دو رباعي خودم رو ميزنم ولي دلم نيومد كه نامه سراسر احساس نيما رو شما دوباره نخونين.راستي اگه ما بخوايم واسه يه آدم دوست داشتني حس مون رو بگيم  از اين واژه ها كمتر استفاده كنيم. واژه هايي كه نيما واسه عزيزش بكاربرده چنان بار معنايي دارن( براي  اين كه  از پا  نيافتم  ، عاليه ، تو مرا مرمت كن) كه من ساعتها نشستم غرق در اين حس سرشار كه شما رو هم شريك اين لحظه هام بكنم...

موافقيد؟!

 

 

                                   من مانده ام و خيره سري هاي خودم

با خلوت شب دربدري هاي خودم

با اين همه تاوان عزيز جرم

آن بوسه روز آخري پاي خودم!

 

********

 

با نبض هراس كوچه اي درگيرم

يك خواب شبانه پر از تعبيرم

در غفلت يك فرصت شيرين آخر

مي بو سمت و بسادگي ميميرم...!

 

**********

 

نامه هاي عاشقانه يك كولي!

 

به عاليه  نجيب و عزيزم

مي پرسي با كسالت و بي خوابي  شب چه طور به سر مي برم ؟ مثل شمع :  همين كه صبح مي رسد  خاموش مي شوم و با وجود اين ،  استعداد روشن شدن دوباره در من مهيا است .

بالعكس  ديشب را خوب خوابيده ام . ولي خواب را براي بي خوابي دوست مي دارم . دوباره حاضرم . من هرگز اين راحت  را به آنچه  در  ظاهر  ناراحتي  به نظر مي آيد ترجيح نخواهم داد . در آن  راحتي  دست تو در دست من است و در اين راحتي ... آه !  شيطان  هم به شاعر  دست نمي دهد ، مگر اين كه در اين تاريكي شب ،  خيالات  هراسناك  و زمان هاي ممتد  نااميدي  را به او  تلقين كند

بارها تلقين كرده است : تصديق مي كنم  سالهاي مديد  به اغتشاش  طلبي  و شرارت  در بسطي  زمين  پرواز كرده ام . مثل  عقاب ، بالاي  كوه ها  متواري گشته ام ،  مثل دريا ،  عريان و منقلب  بوده ام . بدي  طينت  مخلوق ، خون قلبم  را روي دستم  مي ريخت .  پس با خوب  به بدي و با بد به خوبي رفتار كرده ام ،  كمكم  صفات  حسنه  در من تبديل  يافتند :  زودباوري ، صفا و معصوميت  بچگي  به بدگماني ،  خفگي  و گناه هاي  عيب  عوض شدند .

آه !  اگر عذاب هاي  الهي  و شراره هاي دوزخ  دروغ نبود ،  خدا  با شاعرش  چه طور معامله مي كرد

 حال ،  من يك بسته ي اسرار  مرموزم ، مثل يك  بناي  كهنه ام كه دستبردهاي  روزگار مرا سياه كرده است .  يك دوران  عجيب  خيالي  در من مشاهده مي شود . سرم  به شدت مي چرخد  . براي  اين كه  از پا  نيافتم  ، عاليه ، تو مرا مرمت كن

راست است :  من  از بيابان هاي  هولناك و راه هاي  پر خطر و از چنگال سباع  گريخته ام . هنوز  از اثره ي آن منظره هاي  هولناك  هراسانم

چرا ؟  براي اين كه دختر بي وافيي  را دوست  مي داشتم ،  قوه ي  مقتدره ي او  بي تو ،  وجه مشابهت  را از جاهاي  خوب پيدا  مي كند

 پس محتاجم  به من  دلجويي بدهي .  اندام  مجروح  مرا دارو بگذاري و من رفته رفته  به حالت  اوليه  بازگشت كنم

گفته بودم  قلبم  را به دست گرفته  با ترس و لرز آن  را به پيشگاه تو  آورده ام . عاليه ي عزيزم !  آن چه نوشته اي ، باور مي كنم . يك مكان مطمئن  به قلب من خواهي داد . ولي  براي نقل مكان  دادن  يك گل  سرمازده ي وحشي ، براي اين كه به مرور  زمان اهلي و درست شود ،  فكر و ملايمت لازم است .

چه قدر  قشنگ است  تبسم هاي تو

چه قدر گرم است  صداي تو  وقتي  كه ميان دهانت مي غلتد

كسي كه به ياد تبسم ها و صدا و ساير محسنات تو هميشه مفتون است

 

نيما

 

 


 
comment نظرات ()