سایه های شرجی

با مخاطب های آشنا
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۳/۳/٢۸
 

                                          

اینبار باید از تو بنویسم که با من بوده ای و در من ریشه کرده ای .ازتوکه به تمامی سایه هایم تابیدی که دست مرا گرفته ای و در پیچاپیچ دلهره و هراس مرا کشاندی .از تو گفتن سخت است سخت چون جان دادن درغربت مبهم زمین,در روی لخته های جهالت,مردن هزارباره در ندانستن درنشناختن تو.من باید از تو بنویسم که عرفان، برابری،آزادی چشمهای ما باشند در کوره راه متلاطم زندگی.

دراجتماعی که عده ای درخواب وعده ای درحال فرار...باور کن نوشتن ازتو سخت است همچون جان کندن.....همچونان وداع ناگزیر.....

 

                          

 

در یادبود هجرت جاودانه معلم عزیزنامه ای که در سی ام اسفندماه پنجاه و پنج به احسان نگاشته شده است را مرورمیکنیم.نامه ای که نه برای احسان که برای همه همنسلان وهم پیمانان امروز ماست.

به حرمت تمام گریه های عاشقانه این عزیزوجهت ادای دینی هرچند ناچیزاین نوشته ها و دغدغه هارا(حتما) با هم میخوانیم....

                          

                           ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

به میزانی که احساس میکنم رو به پایان میروم، و هر چه بیشتر پیری، ضعف و استضعاف را در خود مییابم، هرچه تب و تابهایم برای بیرون پریدن از قفس فروکش میکند و پرو شکسته تر و مجروح ترمیشوم و بیشتراز نفس می افتم، هرچه دیوارها نزدیکتروسقف کوتاهتروپنجه فشرده تر و خودرابا موری که درتاس لغزنده افتاده است همانندترمیبینم وهرچه دردها سنگینتر میشوند و یا قدرت خارق العاده ی من در تحمل درد شکننده تر و حوصله ام در چیدن درد دانه هایی که پیاپی میپاشند تنگتر میگردد،و نیز-در بیرون از دنیای درونم هرچه درپیرامونم موج تباهیهاوسیاهی ها و پلیدیها و زشتیها و فاجعه ها و مصیبتها و سقوط ها و ویرانی های سیل و زلزله و قحطی و غارت و مرگ و ذلت و پوچی و فقروجهل وعبودیت و بیگانگی واز خود بریدگی و وسواس زدگی و خناسکاری ونفاث بازی مهیب تروریشه براندازترمیاید وسموم زمستانی بر بوستان ایمان و فرهنگ و اخلاق ما، تندترمیوزد و شقایقهای عشق وسرخ گلهای شهادت ویاسهای خاطره و بنفشه های شرم وتامل وگلهای رنگارنگ ارزشها، فضیلتها و زیباییها ومزرعه سبزسیادت و عزت و غنی و خرمی حیات ما و چراگاههای پر برکت جانهای ما و جوانه های امیدهای پیر ما و شکوفه های امیدهای دیرین ما به زردی و خشکی روی میکند ورسوب سخت و سیاه این سیل دمادم، همچون صلصال کالفخار، خاک حاصلخیزما وکشتزار عزیز پدران مارا بیشتر فرا میگیرد و بذرشوروشوقها شکافتن و سرزدن و روییدن وبه برگ وبار نشستن را در خود میمیراند و قنات این مومن آباد که میراث تاریخ ما و سرمایه هستی و معنی زندگی ما و معبد ایمان ما و سر منزل مقصود ما است ازلای و لجن آن پرترمیشود و چاه ها پیاپی فرو میریزد و چشمه ها یکایک فرو میخشکد و کلنگهای آن مقنی قدسی واصحابش در فوران منجلاب این زمین و انفجار هیاهوی این زمین هردم خاموش تروفراموشترمیشوند، من خودراآن غریقی احساس میکنم که نیما وصف کرده است،خسته نفس اش به شماره افتاده، زورق اش شکسته و پاروهایش را طوفان ربوده و نومید، در دهان مخوف دریا دست و پا میزند واز قلب طوفان، در حالیکه غرقاب هر لحظه بیشتر میبلعدش و در حلقوم مرگ بیشتر فرو میرود، و دور تر و غرق تر و شکسته تر میشود، با پنچه هایی که بهوا چنگ میزند و چشمانیکه برق حسرت و امیدش به ساحل خیره شده است فریاد میزند:

                                آآآآ ی ی ی ی ی

                                                           احسان !!!!

من اکنون پیش از هر وقت رنج آن روح طوفانی ودر بند را که میگفت:" صبر کردم،صبر کسی که خار در چشم و استخوان در گلودارد" احساس میکنم،رنج اورا دارم بی آنکه عظمت و قدرت آن روح را داشته باشم.همچون دانه ای درمیان دوسنگ آسیای زندگیم ، ساییده میشوم و له میشوم و سرنوشتی جز تنورگدازان و حلقوم بلعنده این روزگار که چون گرگی هار و ناشتا است در پیش ندارم.

مجروحی بستری شده و به تخت بسته ایکه پرستار بیمارستان نیز رنجش میدهد.شرح حال عجیبی است!روحی که درشوروشوق زمانه رشد کرده و پرنده ناآرامیکه از همه مرغهای خانگی نفرت داردوجان بیقراری که درتب وتاب جهد و جهاد عصر خویش و درجوش و خروش نسل خویش پرورده وهمواره برای مردم زیسته ودر هوای مردم دم زده و هیچگاه خانه زاد و خانگی نبوده و با حیوانات اهلی بیگانه بوده است و ازآخور واصطبل میگریخته است و اکنون محکوم است که فقط "زندگی کند" و زندگی کردن را نه میداند و نمیخواهد و باید خانه نشین باشد و خانه آزارش کند.

هرگاه در خیالش میگذرد که کم کم با خانه خو کند همچون اسبی که بوی زلزله را میشنود، افسار میگسلد و از طویله میگریزد و سر به صحرا میگذارد،اما صحرایی در پیش ندارد. گریزگاهش تا دیوار کوچه است و دزدان وشکارچیان بیرحمی که درهمین کوچه کمین کرده اند تا به تیرش بزنند ، یا بر پشتش جل خر و پوزه بند استر نهند و سوارش شوند و بارش کنند...تا رام شود،آرام شود نشان دار شود، گم نشود،سرکشی نکند،نجیب شود...اسبی در گله اسبان و خران و گوسفندان ارباب!

مشکل اکنونم "بودن"است که در آن سخت در مانده ام!و چنانم که دم زدن نیز برایم دشوار شده است و هرروزی برایم دردیست که تنها به گذراندن آن می اندیشم.

خیلی از خودم حرف زدم وآنهمه نالیدم و چقدرازاین دوکارمتنفرم!شاید هم برای این گفتم و نالیدم که تو،هم نعمات خویش را بشناسی وهم شکرنعمت کنی وهم مسئولیتهایت را سنگین تر و صریح ترحس کنی.

 شاید خواستم بگویم که"دردها"و"حرفها"ی بسیاری داشتم که زمانه مجال به در انداختنش را نداد و مجال آنرا هم، که لااقل به اندازه ای که هر جانداری حق دارد ، پدرو پسری با هم باشند،ازما گرفت.در آن ایام کوتاه با هم بودن هم، من خودم نبودم، ایامی بود که من تلاش میکردم که فقط زنده بمانم و انهم تنها راهش این بود که خود را فراموش کنم، یعنی خودم نباشم و گرنه تحمل خودم برایم محال بود و میمردم.

بر روی پاهای خویش بپا ایستادن برای ما که از پا افتاده ایم وبه دیگران و دیگرها تکیه داریم و یا تکیه میجوییم خیلی معنا دارد.این کدام انسان است؟ انسانی است که مولوی و بودا و مزدک را مادرچهرهاش یکجا بازمیشناسم.رسیدن به جهان بینی و مسلکی که این هرسه در آن با هم سازش وآمیزش خوش آهنگ و زیبا و طبیعی یافته باشند کاریست که رنج و جهاد و اجتهاد و اخلاص و ایثار و نبوغ و دانش و اگاهی و تجربه و پشتکار بسیاری را میطلبد.

من امیدوار بودم که بیش از این بتوانم کار کنم و عمرم را نثار آن سازم.

ولی نمیدانم که تقدیر چه اندازه دیگر برای من ماموریت قایل است ودر چنته چه دارد؟ بهرحال شعر مترلینگ را در بستر مرگ تکرار میکنم که خطاب به پرستارش برای پسرش نوشته است:

هنگامیکه او آمد

این عصا و کوله باروچارقهای مرا به وی بسپار،

وبه وی بگو که من

چهل سال پیش

این عصارا بدست گرفتم

این چارق را بپا کردم

واین کوله بار را بر دوش گرفتم

و به راه افتادم

چهل سال خستگیناپذیر و تشنه و عاشق،

به رفتن ادامه دادم،

و تو پسرم!

اینک،

عصایم را بدست گیر!

چاروقهایم را بپوش

وکوله بارم را بر پشتت نه،

واین راه را

از اینجا که من ماندم

ادامه بده.

و تو نیزدر پایاین زندگی خویش آنرا به فرزندت بسپار

و وصیت کن تا راه را از آنجا که تو مانده ای، ادامه بدهد.

 

                                                                                علی


 
comment نظرات ()

 
آدم بی مورد
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۳/۳/٢۱
 

 

سلام.

 

اول: اینکه بنا به دستورالعمل جدید از این به بعد مطالب وبلاگها قابل پیگرد خواهد بود.از همه عزیزان خواهش میکنم رعایت اذهان مردم رو نموده تاموجب تشویش آنها نشویدتاازاین طریق همچنان مشت گره کرده ما بر روی دهن استکبارداخلی و خارجی بماند!!!

دوم:از همه دوستانم که شعرهای منو اساسی نقدمیکنن(حضوری-تلفنی-ودر کامنتها) صمیمانه سپاسگزارم.فکر کنم بهترین راه برای پالایش و پیشرفت فکری خودم همین نقدهای جانانه شما باشه، چون اکثر شعرهای من بصورت ویرایش نشده در وبلاگم قرار میگیره تا بعد از یه بازخورد اساسی شکل درستش رو بگیره.از طرفی ظرفیت انتقاد پذیری درمن رو زیاد می کنید و این خوبه...خیلی.

سوم:از دوستان نازنینم میخوام حتما به وبلاگ روح لاغر سر بزنن.مطالب این وبلاگ از یه روح صریح و فربه! سر چشمه میگیره، چون میدونم نوشتن هر مطلب جدیدش با مطالعه عمیق و طاقت فرسا انجام میشه.

و اما....

 

                              

                                             

 

من را خدا آورده تا همیشه بد باشی

یا مثل آواری که بر من میرسد باشی

اصلا مرا آورده تا چشمت به من افتد

بیراه شهر فتنه هایت را بلد باشی

باور نمیکردم به روی سینه های من

روزی عبور خونی آن دست رد باشی!

اصلا همین بهتر که در این گیجی بد فرم

من هیچ دست آخر بازی، تو صد باشی

در ماجرای عاشقی بنشین قضاوت کن

آیا تو راضی میشوی تنها عدد باشی؟

دیشب دعا کردم که در روی زمین اینبار

بی کوله و بی سایبان و بی بلد باشی

قانون بیرحم تو میگوید برای من

امضای پای حکم زندان ابد باشی؟

این عین تردید است که تو برگردی و روزی

زیر پرو بال یقین من مدد باشی

من بی خیال ماندنم وقتی که میخواهی

حتی میان چشم و دیوارم تو سد باشی

این قصه تلخی است بین اینهمه مردم

توآدم بی مورد، منفور بد باشی...

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
نگاه محتاج!
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۳/۳/۱۳
 

 

و باز هم سلام...

هر بار که شروع به نوشتن مطلب تازه میکنم فکر میکنم که خدا یه فرصت دیگه یه مهلت دوباره واسه نفس کشیدن به من داده.اینروزها که بنا به شرایط طبیعی(زلزله)سعی کردیم مروری برکارهای انجام شده و نشدمون داشته باشیم تازه متوجه شدیم که زندگی ارزش خیلی چیزهاروداره و ارزش خیلی چیزهارو نداره.بعضی وقتها فکر میکنم چرا باید یه اتفاقی بیفته و ما خوابمون نبره؟ هر لحظه از زندگی میتونه زلزله باشه میتونه اتفاقی باشه بدتراززلزله ولی ما راحت میخوابیم و ترسی از نزدیک شدن سقف زندگی به ناکجاآباد نداریم.شب بعداززلزله من راحت خوابیدم.خیلی راحت تر از شبهای دیگه!ولی آنچه آزارم میداد هولناکی سرانجام کارهای من بود و اینکه چقدر می تونستم و نکردم و چقدر از نشد ها! مونده.حالا که تب زلزله خوابیده میشه همیشه درمن زلزله باشه واسه عشق ورزیدن به شما.به تمام اونهایی که سرشار از بودنن ومن سخت نیازمند به نگاه و بودنشون.اونهایی که مرگ رو هیچ وقت دور نمی بینند اما عشق رو نزدیکتر از مرگ........

من به نگاهشون سخت محتاجم..................!

 

                

                                       

 

 

 و چند رباعی آغشته به دغدغه های اینروزها!

 

                                   تردید نگاه پابه پارا چه کنم؟

بغض سمج مانده به جارا چه کنم؟

اینها همه هیچِِِِِِ,می شود کاری کرد!

حالا که توآمدی خدارا چه کنم؟!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پوچ است قمار هر چه برده های من 

            گم شد پی شب بی تو سپرده های من

وقتی به نبودن تو عادت کردم

یعنی به   کفنرسیده مرده های من!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

نام تو نگاه ناگزیرم داده

شاه دل تو حکم وزیرم داده!

حالا چه کنم؟ قیامت روسری ات

برپا شده و دوباره گیرم داده!!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

وقتی که نفس بهانه من بودست

نام تو دم دوباره من بودست

من رد شدم و نگاه من با تو نبود؟

حتماحتما جنازه من بودست!

 

 

                                                   بدرود


 
comment نظرات ()

 
؟؟؟؟؟؟؟؟
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۳/۳/٦
 

 درود

 

                                        

نکته اول اینکه نمیدونم بروز شدن باید قاعده خاصی داشته باشد یه خیر؟ اونهم برای من که خیلی در بند چارچوبهای دست و پاگیر نیستم.ولی به نظر من بروز شدن مطالب یک وبلاگ یک نیاز هست که در یک پروسه درونی و روحی اتفاق می افتد و البته نه اینکه مدت زمان اینکار اینقدر طول بکشد که علاقمندان از خیر مطالب یک وبلاگ بگذرند.(راستی نظر شما چیه؟)پیشاپیش از همه دوستانی که معتقدند بروز شدن مطالب یک وبلاگ باید طی یک دوره زمانی خاص صورت گيرد( یعنی  زود آپدیت میکنم) معذرت خواهی میکنم که در مورد این وبلاگ این قاعده  بدليل نميدونم چرا!!!نجام نمی شود!

دوم اینکه مسابقه غزل معاصردر حال انجام هست.برای کسب لطلاعات بیشتر به وبلاگ غزل معاصر مراجعه کنیدو فقط اینو بگم که مصراع پیشنهادی اینه:

                                                               < و من به ساعت یک انفجار نزدیکم>

سوم ..............

 

.چند غزل از دوستان عزیز

 

خسته‌ترين آدم دنيا منم                               معنی تصويری "تنها" منم 

او که در اين آينه چين خورده است          "مرد ترک‌خورده" خدايا منم

 خستگی و پوچی و دل‌مردگی            جمع کنی روی هم اين‌ها منم

کرگدنم؟! نه....شده‌ام لاک‌پشت          توی خودم خم‌شده و تا منم

 آدمک ماسه‌ای ساحلی                    شيشه‌ی عمرش لب دريا منم

بی‌بی اين کودک سی ساله کو؟!         تشنه‌ی يک ثانيه لالا منم ¤¤

 معجزه شايد بتواند مرا...                    ابله دل‌بسته به رؤيا منم ¤¤

چشم که وامی‌کنم افتاده است            آتش سيگار توی دامنم

 آخر اين شعر، سه‌تا نقطه است           قافيه‌ای جور نشد با...منم.

 

                                                               اگر شاعر این غزل رو بمن بگید ممنون میشم

 

 يک غزل گفته ام مثل يک سيب با رديف بيفتد بیفتد 

 شايد اين شعر بی مايه باشد شايد اين قافيه بد بیفتد

  من ولی امتحان کردم امشب آسمان ريسمان کردم

  امشب شايد اين شعر بی مايه روزی دست يک روح مرتد بيفتد

  من ولی در پی يک سوالم: اين که پايان اين ماجرا چيست؟ 

  اين که آخر چرا مرگ بايد روی يک خط ممتد بيفتد؟

  شعله بايد بر انگيزم ازخويش دار بايد بياويزم از خويش  

  تا کی آخر در آيينه چشمم بر نگاهی مردد بيفتد

بر لب بام خورشيد بوديم بر لب بام خورشيدآری
بر لب بام خورشيد ناگاه ماه در پايت آمد بيفتد

اشک بر سطر لبخند افتاد خواندم از گونه های تو در باد
سيب يک لحظه يک اتفاق است اتفاقی که بايد بيفتد

اتفاقی شبيه شکستن خلسه ای مثل از خود گسستن
اتفاقی که امروز... فردا... يا نه هر لحظه شايد بيفتد

خيز ودر شهر غوغا کن آزر! آتشی تازه بر پا کن آزر!
رفته است آن تبر دار ديروز پای بتهای معبد بيفتد

موج بايد برانگيزی از من ماه بايد بياويزی از من
موج يا ماه تا نبض دريا يک دم از جذر و از مد بيفتد

*****
مرگ طنزی فصيح است آری بايد از عمق جان خواند وخنديد
گرچه اين شعر بی مايه باشد گرچه اين قافيه بد بيفتد

 

                                                                       آقای محمد حسین بهرامیان

ومن شبيه هميشه به درد مي خندم                 به روزهاي بهاري سرد مي خندم

به چشمهاي تو وقتي غريب مي خوانند:        (( به شهر خاطره ها برنگرد)) مي خندم

به پادشاهي اين شعر بي درو پيک                رو فتح قافيه ها بي نبرد مي خندم

بدون اينکه بخواهم به ضجه هاي خود          مو طرح منفعل و گيچ مرد مي خندم

به گونه هاي ترم که هميشه و هرگ             زبه دستهاي تو عا دت نکرد مي خندم

تو ژست وسوسه انگيزدرد مي گيری            ومن براي هميشه به درد مي خندم.

                                                                               خانم کتایون بهرامی

 

                                                                            بدرود                               

 


 
comment نظرات ()

 
عاشقانه ای برای مرگ!
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۳/۳/۱
 

                          

                                         

                               دستی سر و روی گريه هايم بکشيد

                               يک بوسه بجای گونه هايم بکشيد

                               اين صندلی زندگی ام ای مردم   

                               عمريست که مانده زير پايم بکشيد!                        

  


 
comment نظرات ()