سلام به همه شما
درسته حق با شماست اصلا قرار نبود آپديت کنم!!! ولی نگاههای شما آدمووادار ميکنه به بودن و نوشتن. دوستانی که هميشه به من انرژی ميدن واسه ادامه دادن....يه جورايی مديون اونهام.
حالا سعی ميکنم تو همين پست نوشته هامو تکميل کنم...قول قول.
يارب از ابر هدايت برسان بارانی
پيشتر زانکه چو گردی زميان بر خيزم
خب قرار بود کم کم این پست و تکمیل کنم اینم از قولم...
راستی طبق روال قبلی سعی کردم شعرهامو خام و بدون ویرایش قرار بدم. نقد و نظرشما، اینهاروحتما تکمیل تر وبهتر میکنه....
چشمان تو احترام دارد بانو
صبح نظرت سلام دارد بانو
این گریه که مانده پیش من میدانم
هرقطره اش التزام دارد بانو
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای من و توبامیشوی؟ نه؟
میان گریه حاشا میشوی؟ نه؟
من امشب مست مستم نازنینم
تو آخر لولی ما میشوی؟ نه؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با دست خودت بگیرو بردارم کن
بی نام ترین یوسف بازارم کن
مانند نگاه عاصی این مردم
هر تهمت ناروا توهم بارم کن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حالا که از آسمان تو خسته شدم!
وقتی قد تاریکی این خانه بدم
مردانگی زمانه این شد اصلا
تو راه خودت برو و من راه خودم!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لبهای گلایه را که هم آوردم
هر درد و بلا بوده سرم آوردم!
بانو بی خیالش بخدا باور کن
من خسته شدم دوباره کم آوردم!
نظرات () وباز هم سلام
بالاخره پس ازیه مدت مشغله تونستم خودمو یه جمع وجورکنم ودستی به سروروی وبلاگم بکشم.این روزمرگی هم شده بلای جون ما ولی خب باید همیشه سعی کنم که دیگه اینجوری نشه.
از تمام دوستانی که به وبلاگم سر زدند و طی این مدت نتونستم( البته دلیل خوبی نیست) به وظیفه ام عمل کنم اساسی شرمنده ام....
راستی جای همه دوستان خالی، رضا سیرجانی سنگ تموم گذاشت و یک شب بیادماندنی رو واسه همه رقم زد.البته من نه ازطریق وبلاگ رضا و نه با وبلاگ خانم کشفی دعوت شدم بلکه یه حادثه باعث شد که من اونجا باشم.دو سه روزی که تهران بودم یه چند دقیقه ای آن شدم و این واقعه عظیم!!! رو مژگان بانوی عزیز به من خبر دادند.
پارک لاله ساعت شش همه اومدن.البته انتظار رضا بیشتر ازاینها بود ولی خب، صفریان گل و راضیه بانو، مژگان بانو، امیر مرزبان ( که طفلکی ساکت یه گوشه نشسته بود!)،کشفی عزیز، خانم مختاریه مهربان،احسان پرسوخته! آدمک، نورمحمدی گل(وبلاگ هویجوری)،ساده دل،یکتا،نرگس،راحله،برادران نامدارو....(اسامی بقیه که یادم رفت ازشون معذرت میخوام) اومده بودن.تو پارک لاله هم یه برنامه شعرخوانی انجام شد که سارای رضا سیرجانی واقعا محشر بود.
شام هم" خانه کوچک" جای همه دوستان خالی بودورضا واقعا به زحمت افتاد.من از طرف خودم و همه آرزوی شادی و تندرستی برای رضاوخانواده اش رو دارم و امیدوارم آتن خوش بگذره اساسی.
اما یه بحث شد تو پارک لاله که البته نظر من بود و اینکه کامنتها خیلی دیگه روزمرگی شده و ممکنه درعین حالی که دوستان مشترک همدیگر و هفتگی میبینن ولی اساسا وبلاگ یه فضای مجازی هست و ورود سوم شخص مفرد باید همراه با یه برداشت یا یه آگاهی باشه.البته من بطور کامل منکر روزمرگی های شیرین و تلخ که بخشی از همین زندگی هست رو نشدم و معتقدم اینها باید باشه ولی نظرم این بود که جای نقد و نظر(هرچند نه بطور تخصصی) در وبلاگها خالیست و دردی که خودم هم بهش مبتلام همین هایی هست که گفتم.پیشنهادم این بود که هر فردی بر حسب زمان خودش چند وبلاگو فقط سر بزنه و بعدا اوناروآف بخونه و تو word نقد و نظرش رو بنویسه بعد کامنت بذاره که هم تو وقت وهزینه اش صرفه جویی بشه وهم اینکه باعث پیشرفت تو کارهای خودش هم بشه.چون نقد کردن نیاز به بازشناسی مولفه های شعر هست که یه بازخوانی مجدد هم میشه.حالا نظر دوستان هم شرطه و هم فرصت و وقت یه پایه این کار هست.
![]()
اما دو تا غزل تو شبگردی هام پیدا کردم که نمیدونم شاعرش چه کسی هست پس اگه میدونید لطف کنید.پیشاپیش ازشاعر این شعر معذرت میخوام...
مانند يک فرشته نهان . . .« دختری که نيست »
تابيده بر تمام زمان،« دختری که نيست »
ديوانه وار محو پيانو زدن شد
بعد از سه سال غم، خفقان، دختری که نيست ــ
پيچيددراتاق از آن قاب قهوه ای
با اشتياق و پرهيجان ، دختری که نيست ــ
کم کم به وجدآمد وآغوش باز کرد
همچون عروس ، رقص کنان ، دختری که نيست ــ
يک آن به تن کشيد مرا، بعد حلقه شد ــ
دستم به دور گردن آن « دختر ي که نيست »
جادوی باله درحرکاتی منظم است
من دوراو، و چرخ زنان « دختری که نيست »
زل زد به چشم هام ، وما درخـلاء شديم
جايی درانتهای جهان ، دختری که نيست ــ
تاخواست بوسه ای بدهد،مادرم مرا ــ
درتخت خواب دادتکان ، دختری که نيست ــ
درپارک ــ ابتدای گوهردشت ــ تابهاــ
افتاده اند ازهيجان، دختری که نيست . . .
اين دختران شهر اگر چه فرشته اند
اما برای من نگران، دختری که نيست
اين خود غنيمت است که از بين « هست » ها
تنها شده است عايدمان « دختری که نيست »
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درون شهرک وحدت دو چشم ظاهر شد
و آب از آب تکان خورد و مرد شاعر شد
و گفته بود که عاشق نمی شوم هرگز
و سعی کرد نباشد ولی در آخر شد
قشنگ کوچه ی پنجم زبانزد شهر است
گلی که ساکن گلخانه ی مجاور شد
و پر کشيد از افسانه ها ، حقيقت يافت
همان پری ی قديمی زن معاصر شد
که از آن به بعد همين جا ــ غزل ــ شد آخرتم
چرا که چشم قشنگی بهشت حاضر شد
نظرات ()