سلام
میدونم که خیلی ها شاکی اند و اینکه هر وقت اومدن که یه سری به من نتونستند یه شعر خوب یه مطلب تازه ببینن. خب میشه واسه این روزها خیلی چیزا نوشت یا میشه توجیه کرد یا میشه هیچی نگفت!یه درد مزمن افتاده تو جون همه بچه ها که این اتفاق خوبی نیست.هرروزمیبینم انگیزه ها کم میشه وخیلی رمقی واسه کار نیست و اینکه بعضی ها مثل راضیه بانو میخواد با نگاه مثبت زندگی رو پیش بره نشون از یه حس قدرتمند درونی و یه ایمان محکم میده.
من فکر میکنم بایدنوع دیدمونو نسبت به زندگی یه خرده تغییر بدیم.یعنی باید یه خونه تکونی کنیم یه بازگشتی به خویشتن!هرچند سخته ولی ارزششو داره.من فکر میکنم دردی که همه ماها این روزها بهش مبتلا شدیم روزمرگی نیست درد انگیزه واسه زندگیه.اینکه چه فلسفه ای پشت نفس کشیدنمون داره خود نمایی میکنه!
بهر حال خودم میدونم که این قصه ها داره کمکم تکراری میشه و شاید خودم بیشترازهمه بهش مبتلا باشم ولی بازهم امید به یه بیکرانه ای دارم که هر وقت دستمو درازکردم گرمی دستاشو به من بی دریغ داد...
باید ازراحله عزیز و یکتای مهربان که در تغییر دیدگاه من نسبت به همه چی کمک زیادی به من کردند سپاس ویژه داشته باشم واینکه حرارت نگاه مهربونشونو درهر شرایطی به من میبخشن قدردانی کنم.
وهمچنین میخوام به همه بچه هاییی که طی این مدت فراموشم نکردن بگم دوستشون دارم...
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
انگار
رد عطر نگاه شبنمی ات
بر تن قاصدک
جا مانده است
که درمن ترانه صد بهار
به شکوفه می نشیند
- پلک نبند-
پشت پرچین این روزها
پاییز
پرسه میزند...
نظرات () .........
وشب صداقت گنگي به اسمان مي داد
وهي به ماه وستاره مرا نشان مي داد
وبغض سردو خفيفي که توي حلقم بود
تمام هستي من را تکان تکان مي داد
براي خاطر دردي که بيست سال تمام
ولي مگر به صدایم کمي امان مي داد؟
کسي که بهت نگاهش دروغ بود,اري
وگرنه از شب و سختي نجا تمان مي داد
سه نقطه هاي غزل رو به حادثه مي رفت
و شب صداقت گنگي به اسمان مي داد...
کتايون بهرامی
نظرات ()