سایه های شرجی

آشنای همیشه
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٤/۸/٢۸
 

 

 

:

«  می گفتم:" پنجره... " ... بغض می کرد ... پنجره همیشه فاصله بود توی نگاه کسی که تمام فاصله های زندگی را رقم زد برایم ...

فاصله شد توی دستهای همیشه پرنده ام و خدایی که همیشه ـ آن موقع ها که نمی دانستم ـ می گفتند هست ...

و من هی دست دراز می کردم که عین گیلاسهایی که از بس درشت بودند روی شاخه سنگینی می کردند بچینمش و بگذارمش درست کف دستهایش که: " ببین آقا!درست را خوب یاد گرفتم ... خوب ... حالا خوب نگاهش کن!

خدا همین جاست ... درست توی دستهای تو که مدام از خودم دریغ می کنم ...

توی تمام خطوط مبهمِ همین ... همین این جا ... همین دو خط موازی که ... "

کولی پارک ساعی نگاهمان کرد:" که شماهایید که بهم نمی رسید ... " و ما چه راحت خنده ریختیم توی چشمهاش که ... که ... که ...

همین آقا!

یادم ... یادت ... رفت ...

بعدش روزها گریه کردم روی همان نیمکت آشنا ... »

...

به بهانه گردگیری خانه ای که ...

همین.


 
comment نظرات ()