سایه های شرجی

روزگارتلخ
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢٤
 

 

    

گناهی نیست که شما نمی بینید.

ولی من پس از سالها

مادرم را دیدم.

چروک صورتش،

گلایه ی سالهای تلخ زنانگی اش را به یادم آورد،

بهشتی که مدتهاست زیرپایش یخ زده بود.

پدر

اشاره برسنگ قبرهای گرانی داشت که این روزهازیبا تراشیده میشوند

به یمن رنج یک عمرنداری.

دیروز بهارهم که بارها ازکوچه گذشت،

 شب،صدای جاروی رفتگرپیردوباره خط کشیدروی خواب سنگین برگها...

من دلتنگم ...

گناهی نیست که شماها نمی شنوید...

 

 


 
comment نظرات ()

 
کم گریه کن آتش زدن باغ گناه است
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٤
 

 

 باشد دیگرگریه نمیکنم.

لااقل وقتی تودرکنارم هستی درخانه ام و سرمیکنی با شبح دلتنگی هایم هرروز.

چتربه دستم نمیگیرم وقتی باتوقدم میزنم درزیراین نورزردرنگ

که انگارآب می پاشد برمسیرباتوبودنم...

که شانه های توسرپناه من است.

خیره نمیشوم به گونه های توکه هرروز مرورگریه میکنند روزگارتلخ را...

به چهره ی توکه همرنگ برگهای این کوچه ی هرروزآمدنت شده اند...

باشد دیگرنمی گویم که دستهای تومرامی کشاندبه دنیا که بمانم بی رمق...

پریشانیم بماند برای لحظه های خودم...

گناه تو چیست؟


 
comment نظرات ()