سایه های شرجی

چه بی نشاط بهاری....
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٢٩
 

 

بخدا

آمده بودم ازبهاربگویم

امده بودم ازسبزه و بنفشه و هفت سین بگویم

آمده بودم به شوقی لبریز، دست افشان

ازروزهای سبزه و آلاله و چناربگویم...

آمده بودم دعا کنم امروز

که شادیتان به عشق.

شادباشی چنان که مارا به روزهای فردا جانانه وصله کند.

گنگ مانده ام که چگونه بگویم؟

مبهوت که چرابگویم؟

از امیدی که دیگر نیست

ازهراسی که همیشه هست

ازگلویی که به خاکستر نشست در حلول بهار.

ازسیمی که زخمه اش سرانگشتان به خون نشسته است

تا سکوتی برخیزد به عظمت تاریکی.

از نمیدانم های مه آلوده.

از وسوسه ها ی من دریقین نا امیدی.

دست و دلم به شادباش نمی رود..

مرا ببخشایید.......

اوین تورا درود...

 

 


 
comment نظرات ()

 
چهارفصل ناگزیر
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱٢/۱۳
 

 

آهای توکه بادبادک رویاهایت را

بی پروا اوج میدهی تادوردست آسمان.

پرمیدهی صدایت رامیان صیقل باران بهار....

فردایی نزدیک

 آنقدرسقف آسمانت راکوتاه میکشند

که ازسینه ی تو

پرنده ای پرنکشیده به خاک می افتد،

وروسری ات

که دست بدست میچرخد میان همبازی های دوران کودکی ات

وخیابانی

که درچهارفصل ناگزیرزمستان، پی توست...   


 
comment نظرات ()

 
خیالم آسوده است
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٧/۱٢/٢
 

 

شیوع هراس مرگ

درسرزمین مادری ام

مراناگزیرکرده ازهرزگی گرگهای پیرچیزی ننویسم و

 آرش راازیادکمان مردان شهرم ببرم.

شنیده ام امسال درقحط عصمت بهارو رویش سبزینه های موهوم ،

تودرهفت پشت بغض هایت ،

آنقدرگریه به بارداری که نیازی به غارغارکلاغان نیست...

فصل،فصل ما نیست....

خیالم آسوده است ...

 

 


 
comment نظرات ()