سایه های شرجی

نسل سوخته
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/۱/٢٧
 

همه تخم مرغ ها یم رادریک سبد ‏چیده

 وکفش هایم را آویزان کرده ام .

‏بااین کفش های منسوخ

دیگرسفربه خواب پاهایم نمی آید.

حق باتوست

 افکارم بوی کاهگل می دهد

 وسیم های خاردار دورتنم

مرزسختی بین من ودنیای من است.

این روزها

 نفس سوخته

دارم براده های بهارراجمع میکنم

 برای روزهای‎ ‎نیامده .

 مراببخش نازنین

که مرد روزهای سخت تو نبوده ام..

مراببخش نازنین... 


 
comment نظرات ()

 
تاب بیقراری زمین
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۱/۱٦
 

 

 

این خاک مغشوش

که عریانی توراتاب ندارد.

چیزی بخوان

 تاالتهاب زمین آرام بگیرد،

 تا آسمان بالای سرت

 آسوده

تن بتکاند ازوسوسه ابر،

 که ستاره اش را درزمین یافته است.

 

 


 
comment نظرات ()

 
نو شدن دوباره طبیعت مبارک
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱/۱٢
 

 

 

پریای عزیزدرکامنتی برای من نوشت :

 

چه بهارانه ی تلخی! من هم هر وقت اینجا میام دست و دلم به کامنت دادن نمیره چون تلخه! چی بگم آخه؟ ازبوی خزر بگین و از شرجی و درخت و کوه و جنگل و امید بهاری!

 

اینجایی که منم کوه ( که بسیار دوستش دارم و بقول عزیزی معجزه ای ست بزرگ ) استواری درعین تنهایی رابه من می آموزد.اینکه چگونه سخت  باشم وباشکوه. سترگ و دلپذیر. جایی که درروزهای بسیار با کوله ای بردوش درشرایط دشوارو آسان با همنوردانم چیزهای زیادی آموختم.

اینجایی که منم دریا بمن نزدیک. هماغوش لحظه های دوروروشن. دریایی که همه ی آرامشش را یک جا در من میریزد. ساحل شنی که ردپای خاطره هارا برجا می گذارد. موجی که گاه طوفانی و گاه آرام ، اینکه نمادیست اززندگی . همه ی زندگی . فرازوفرود. سخت و آسان.

 

اینجایی که منم جنگل گاهی همه ی زندگی مردمان تبار منست. بهارکه بیاید اراده ای بر می خیزد برای شکفتن. نوشدن..تسلسل شکوفه هاست که پامیگیرد در ذهن جنگل...

اینجا که منم بایداز خزر.از کوه...جنگل... و امید بهاری بنویسم...

اما...

گاهی تلخی حادثه ای، شومی روزهای تاریک چنان دامن تورا می گیرد که گوشه ای شاید پناهگاهی گردد برای تسلی...طبق عادت همیشه آمده بودم در پست نو شادباشی برای سال جدید بنویسم اماخبر مرگ ناگهانی وناباورانه امید رضا میر صیافی مرانگذاشت که از نوشدن بگویم. به نظر من تغییر درطبیعت نمادی است برای تغییردر ما،  اجتماع و فضایی که در آن نفس می کشیم. وقتی اراده ای برای این تاثیرپذیری مشاهده نمیشود وازاین دست حادثه به وفوردربازداشتگاه ها تکرار می شود بی آنکه خواب هیچ کسی را پریشان سازد، بدون آنکه تاثیری در ما برانگیزد، تفاوتی در اینکه این سبزی و بهار در چه فصل و سال ماهی رخ دهد ندارد. طبیعت نمادی از درون ماست. فقط در ظاهرتلنگری است برای ما. وقتی این نوشدن دریچه ای را دراین همه دیوارهای آجری بازنگشاید ،تکراریست برحسب عادت.

 ای دریغ ازما اگر کامی نگیریم از بهار....

 

  اگر بگذارند......

 

 


 
comment نظرات ()