حلقومش را وسط گذاشت
دهانش پراز خون ادامه اش را گلوله در خود کلاف کرد.
"مدار عقب کشیده به مغزش سوراخ نمی کند
وبه اشتباه کلاهم را برداشته بودم
به احترام آسمانی که بوی کرکس میداد"
و دوباره سرش زده بود...
گلاب عصر پنج شنبه
– که خزه ی لای استخوان راهم تطهیر نمیکند–
کار از کار بلد نبود چگونه اینهمه گره از مشت رد کند بی طناب
که موازات پنجره به هم نریزد
و میکروفون صدا به گلو پرتاب نکند
تا خیابان از کمر سیم خاردار لخت نکند
برای مساحتی که پاها از شلوار جین اش جلو زده
فریاد دایره میکند.
ازوانمود ، دست بردار نمی شود
او
عاصی تر از آن است که خاکش را میان مرزهای تو بتکاند
نقدونظر دوستان فرهیخته ام :
احسان مرداسی
قشنگ بود امیر جان سطر های برجسته ای دیدم که لذت بردم
مثل
به احترام آسمانی که بوی کرکس میداد
چگونه اینهمه گره از مشت رد کند بی طناب
عاصی تر از آن است که خاکش را میان مرزهای تو بتکاند
اما من از نظر خودم زیاد با معما کردن شعر موافق نیستم با پیچوندن جملات
مثل
مدار عقب کشیده به مغزش سوراخ نمی کند
و یه خورده احساس شاعرانه دادن به شعر جذاب تر می کنه کارت رو عزیز
جهانگیردشتی زاده
شعرزیبایی از شما خواندم بازی واژگانی همرا با دایره واژگانی..همچنان زیبا پیش میتازد..
گلاب عصر پنج شنبه
– که خزه ی لای استخوان راهم تطهیر نمیکند–
کار از کار بلد نبود چگونه اینهمه گره از مشت رد کند بی طناب
که موازات پنجره به هم نریزد
و میکروفون صدا به گلو پرتاب نکند
خوبه ..گرچه نوعی خشونت اندکی برپوست شعر زخم میسکشد . تا خیابان از کمر سیم خاردار لخت نکند
برای مساحتی که پاها از شلوار جین اش جلو زده
فریاد دایره میکند.
..من این خشونت وزبری را در دراحساس کلمه ها میبینم ..در زبان شعر وهمین سایه وابهامی درفضا و تصویر شعر فرو افکنده .....پیروزوشاد باشید
م. نهانی
بازی کلامی آمیخته با تعبیرهای گاه مبهم در شعر شما ریشه دار است.هر چند من دیگر ترجیح می دهم به زبانی ساده با واژه های خود معناگون منظورم را برسانم در شعرگونه هایم.البته این کاملا سلیقه ای است که هر شاعر سبک و زبان خود را داشته باشد.در کل مضمون شعرتان درخور فکر بود.موفق باشید.
مریم اسحاقی
کلمات عصیان کرده اند. انگار حلقوم شعرتان هم فریاد می کشد.
سطرهای قوی و پر تصویر که بوی مرگ و عطر گلاب پنج شنبه ها می دهد. مصیبت و سیاهی به روشنی به تصویر کشیده شده است.
شعرتان را باید چند باره خواند.
عه تا...
احساس واقعیم از خواندن شعر شما حسرت به بعضی اجراهای شاعرانه است که بیجهت پیچیده می شوند!
منکر غنای اثر و به تاخیر انداختن درک مفاهیم در ذهن مخاطب نیستم اماپیچاندن معانی ساده و غامض کردن درک سطور ی که خودبخود اسان و کم اثر هستند را نمودی از شیدایی و شهود شاعرانه نمیدانم.
هر کجا خواسته اید براحتی توانسته اید مضمون را با بیان شعر اجرا کنید و در این شک نیست اما بنظر من هیچ استثنایی برای هیچ پاره ای از سروده قائل نیستید در حالی که خیلی از فرودهای سروده حاوی مفهوم چندان ژرفی نیستند و باید اجازه داد در حد نقش سبکشان ساده بیان شوند.
به این خاطر تقریبن همه ی دوستان یک حرف مشترک را با لحنهای گوناگون به شما گفته اند واقعیت اینست که غمض سرایی باعث می شود فرازهای بسیار خوب شعر هم کمتر از استحقاقشان دیده شوند
ضمن اینکه امیدوارم صراحتم را با دیده ی صادق بین بنگرید و باز هم بدون ادعا بر صحت و قطعیت نظر پیشنهاد میکنم در مورد فرمال و زبان اجرا باز نگری کنید.
اگر برای بیان روشنتر منظورم ناچار باشم مثالی عرض کنم میتوانم به یک متن مشکل انگلیسی اشاره کنم که با وجود فهم مبهمی از کلیت متن توسط چند کلمه ی آشنا نمی توانم ادعا کنم که قطعن به منظور مولف رسیده ام و میدانی که التذاذ از شعر در ادراک جزییات شاعرانه ی ان نهفته است نه در فهم مردد و مبهم کلیت ان
با احترام
شراره رحمانپور
در این کار انگار متن از زبان عقب ا فتاده وزبان بیشتر دارد هنر نمایی میکند و همین کار را سخت کرده من بیشتر از همه از سطر اخر کار لذت بردم
احسان مهدیان
دوستان اشاراتی داشتند که استفاده کردم و به آنها اضافه می کنم که امیر ما دوران گذار را از جایی به جای دیگر طی می کند و همین گاهی او را متحیر کرده است که چرا سطری می آید که او خود نمی خواست و همین امر وادارش می کند آنقدر دست بزند که به دلخواه دراورد و باز همین کار متن را به نوعی ناشیانه گری می کشاند و این جای تاسف نیست چرا که حرکت همیشه چنین افت هایی را به همراه دارد ..
این که گفتم فقط یک احتمال است بر اساس آنچه که من دریافتم و شاید تجربیاتی اینچنین در خودم نیز وجود دارد
مثلا : برای مساحتی که پاها از شلوار جین اش جلو زده / فریاد دایره میکند.
ایننجا باید گفت این سطر خیلی جیغ است چرا که نرم خاصی ندارد بلکه یک عصبیت ناشی از همان مداخلات شدید عاقلانه آن را می پیچاند .
موتیف از این کار در می آید بخش اول را باید متعلق به :
حلقومش را وسط گذاشت / دهانش پراز خون ادامه اش را گلوله در خود کلاف کرد.
دانست که ورودیه کار است و ماجرایی از یک روایت تراژیک بهره می برد اما اصرار بر ادامه آن یعنی به شکلی که باید خط آن را هر خواننده ای فهم کند اثر را تقلیل می دهد
بخش دوم را باید به :
به اشتباه کلاهم را برداشته بودم / به احترام آسمانی که بوی کرکس میداد / و دوباره سرش زده بود...
داد که : این سطر در گیومه بود نمی دانم از خودش است یا از جایی گرفته شد ولی به هر حال بر ظرفیت های کار افزود و مفید بود
خش سوم را باید متعلق به :
گلاب عصر پنج شنبه – که خزه ی لای استخوان راهم تطهیر نمیکند– کار از کار بلد نبود چگونه اینهمه گره از مشت رد کند بی طناب / که موازات پنجره به هم نریزد / و میکروفون صدا به گلو پرتاب نکند / تا خیابان از کمر سیم خاردار لخت نکند / برای مساحتی که پاها از شلوار جین اش جلو زده / فریاد دایره میکند. / ازوانمود ، دست بردار نمی شود
دانست اما شاید « فریاد دایره می کند » به نظر بیاید که به عنصری چون فریاد که از اشیاء نیست اما چیزی از ذات هیجان و اعتراض است را تشخص داده است اما زبان لکنتی ناشیانه می گیرد و این می تواند در آینده راه به جاهای بزرگ تری باز کند
بخش آخر هم این موتیف است :
او / عاصی تر از آن است که خاکش را میان مرزهای تو بتکاند
( نمی گویم « کمپ « چرا که حالت روایی بر وضعیت گفتمانی مسلط شده است )
روی هم رفته متن تحرک خوبی داشت و باید این وضعیت تا مدتی ادامه یابد آنگاه خلاقیت های این شاعر متن را به جایی می رساند که باید ...
با احترام هجوووووووووم![]()
مهتاب بازوند
کار از کار بلد نبود چگونه اینهمه گره از مشت رد کند بی طناب
که موازات پنجره به هم نریزد
استفاده از گریز در محور زبان بود که به متفاوت شدن کار کمک می کرد این گریز گاهی تنها راه چاره است ! وگرنه امروز بیشتر اندیشه ها عصیان گراند وهم سو... ! ضمن اینکه بیانگر قدرت شاعر در تسلط بر ادبیات امروز است به متفاوت شدن زبان او نیز کمک کرده است
اگرچه باید دید آیا این متفاوت بودن جوابگوی نیاز ادبیات هست یا خیر!
لیلا مشفق
اولین چیزی که این شعر را آزار می دهد نوع چیدمان سطرهاست که من به هیچ عنوان با آن موافق نیستم.
دومین مقوله ای که در این کار کاملا مشهود است تسلط مفاهیم بر متن است. یعنی نه تنها شعر در فرآیند اثر شکل نگرفته بلکه پیش داشته های معنائی دست و پای اثر را بسته اند و حتی جاهائی به شعار رسیده:
کار از کار بلد نبود چگونه اینهمه گره از مشت رد کند بی طناب
که موازات پنجره به هم نریزد
و میکروفون صدا به گلو پرتاب نکند
شاعر متروکه
نظرات ()