سایه های شرجی

زندگی پابرجاست هنوز
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٢/٢٥
 

 

زندگی،

این روز هایش به من آموخت که چیزهایی بودندکه رها کردن شان،جداشدن ازآنها برایم سخت وطاقت فرسابودند، اماوقتی خواسته یا ناخواسته رهایشان کردم یاازآنهاجداشدم خداوند راه های بهترودرس های بزرگتررامقابلم قرارداد. آموختم برای بزرگ بودن ووسیع شدن،بایدازبسیاری ازچیزهاوآدمهایی که دوست شان دارم بگذرم...هرچند زندگی درس هایش راگاهی جانکاه به ما هدیه میکند...! 

باید استواربودوبزرگ،باشکوه و زلال...

ازهمدردی همه عزیزان ودوستان نازنینم در این روزهای تلخ سپاسگزارم


 
comment نظرات ()

 
بهشت زهراهمیشه بوی فاصله میدهد
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٢/۱۸
 

 

 

بی پروبال مانده ام درروزگارشرم وشیون

که بی تو

ستاره هایم بی آسمان

بردستانم سردمانده اند.

به ناگاه تلخ حادثه،

توازمیانم پرکشیدی

درآسمان خودت

که تنهایی ام سخت تر شد.

بی تکیه گاه،

بی روزن

که حتی آرزوهایم یادم رفت و

رنگین کمانم به خاک افتاد.

حالا مانده ام بعدازحلول تودردل این خاک ،

زمین بامن چه خواهد کرد

 ومراچگونه میان آغوش تحمل اش جاخواهد داد؟

مانده ام چگونه گریه به خشکسالی ام زد

که دیگربوی خاک رابعدازتونمی فهمم

وسایه را بجای هق هق شب میگیرم!

تلخ میگذرد بی تو روزها و سالها...

ازآنجا  که تویی

دعایم کن‎ ‎

تاصبوری کنم...

 

 


 
comment نظرات ()

 
حقیقت وارونه
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٢/٧
 

 

زمین برگردنم افتاده است

 واین عقربه ها حوصله مرا می جوند.

پرت شده ام انگار

که پاییزرا ازدستهای کوچه می فهمم.

این روزها

حلول پردامنه ایست عترت پاییزدرروزگارمن

که کسی رنگ چشم های مرا گردن نمیگیرد،

وهیبت این همه دلشوره های‎ ‎بی نام ونشان ‏را مرورنمیکند.‎ ‎

 کلافه میشوم از ذات بی هیجان پنجره.

به خیابان می زنم...

باید چشم هایم راسزارین کنم... 


 
comment نظرات ()