سایه های شرجی

روزهای نوشتن‌های بی‌شمار است
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۳/٢٥
 

 

این خیابان کلافه

نه تورابه جمهوری میرساند

نه مرا به آزادی!

چهارراه ولیعصر،آنقدر خرافه استفراغ کرده است

که چراغ هایش همیشه قرمزمانده است.

میدان توحیدهم

درازدحام دستفروشانی که همه یقین تورابه حراج کشانده اند

سال هاست پیرشده است.

من از این همه سردرگمی و فریب و توهم،

از دستفروشان شهر

خسته ام.

از خودم که تو به دست های من چشم دوختی و

من

به ناگزیری خودم.

می خواهم روزی با آخرین اتوبوسی

که دیگر واحد نباشد! بروم،

شاید مسیرآن

بهارستان باشد...

 

 


 
comment نظرات ()

 
سرمیکشمت تا بمانم
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۳/٩
 

 

باآغازبهار

تنت شکوفه میزنددرمن،

تا ازدهان سرد زمین نیفتم.

به هنگام غروب،جاده را به دریامیکشم

تاخورشید سربخورد به سمت چشم های تو

ومن ازسرسره بازی های زلال هرروزه سرشار شوم.

تنم پاکوب جاده میشود،

 تاازایستگاه تنگ شبانه ات آرام آرام ردشود به مقصدآغوش تو

 که آرامش مکرراست دراغتشاش فصل ها.

 دستهایت راچون نان وشراب میان گونه هایم قسمت می کنم

تابرکت موهایت برسفره روزهای من نازل شود.

پاپیش میگذارم درروایت چشم های تو،

دستم به خودم نمی رسد،

توراشعرمیکنم،

بهارزمین ‏آغازمی شود.‎ ‎

 


 
comment نظرات ()