سایه های شرجی

رویای مچاله
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٤/٢٩
 

ازچاله در نیامده

از گمان چشم های افق می افتم

که باید ازغروب این اسکله متروک

به تماشای چروک دست های خورشید بنشینم و

پیله های مزمن فاصله را روایت کنم.

باید دشواری روزهارابه دوش بکشم

تاشب، کسی از نشان کوله بارم بویی نبرد

وچون انکار تکرارشده

قدم به قدم به فرسنگ های روبرو نزدیک می شوم

که ازیاد گوش ماهی ها بروم

تا گوش هیچ کودکی

خواب امواج دریارا نشنود!

پرت می شوم به بی گمانی خود

به ضربان فرسوده این قله های بی اوج

تا شاید دودوتای این منطق شک آلوده

روزی چهاربار

به افق سرزمین من

نازل شود.

 


 
comment نظرات ()

 
هزارصخره گره می زنم
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٤/۱٩
 

سایه هایم را قیچی می کنم

وازقواره ی چشم های توپروانه می دوزم.

فواره ای از رنگین کمان

به شانه هایت سنجاق می کنم

تاشورچشمی بیابان بر آسمانت نچکد

وسلسله ی ابرهای آبستن

به دشواری زایش باران نرسد.

این روزها

هرچندتلاقی خنجروآینه دیدنی است

تا قبیله ای که باطن کرانه رامی فهمد

ازکوله بارش جزسردرگریبانی و ناگزیری

به یادگارنماند.

من اما

هزارصخره گره می زنم به سخت جانی خود

به تلافی طغیان روسیاهی زمستان،

به خونخواهی سارای غلطیده در قاب حسرت های مادر،

تاقلمروتلخ روزی مان وسیع نگردد،

تادربهاری دیگرهزارعروس پنجره

سوگوارنم نم باران نباشند...

من به سخت جانی خودایمان دارم...

 


 
comment نظرات ()

 
ندا
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/٢
 

این روزها تلخم و

میدانم زمین هیچگاه گاهواره دستهای زخم خورده ام نخواهدشد.

میدانم زمستان

دست از سردرختان سرزمین مادری ام بر نمیدارد

تابی برگ وباری مان

گوش جهان راکرکند.

آنقدرخورشیدهای مصنوعی

به خوردچشمهای مان ندهید،

ما حاشیه نشین گریه های بی فرجام نیستیم.

آنقدرداغ پرحوصله به خوردمان ندهید

ما پل های تسلی برسنگلاخ عبوریم.

انهدام پل های پشت سرمان

استواری جان سپردن ماست

بر تاوان خون های ریخته بر سنگفرش پرمخاطره خیابان هایمان.

به شرف این سلسله رود جاری آبادی ام قسم،

فردا

باغ های تمام سرزمین مان

شکوفه هایی از جنس ندا خواهدداد.

با این بهار یکریزسرشار

چه خواهید کرد؟

با این خورشید عریان...

با این حقیقت از نیام برکشیده...


 
comment نظرات ()