سایه های شرجی

فاجعه زمین
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٥/٢٦
 

گم میشوم درپیراهن کلافه تو

تا آبروی شب را شخم بزنم

 وجان دوباره بگیرداتاق

 ازآشوب نفس های دریده من!

دنده به دنده می چرخم

تا انحنای ناتمام‎ ‎را سربکشم

وغرورله شده را

بردستان خیس صبح جابگذارم.

درتاریکی بکارت پاخورده را

بی پروا حراج میکنم

که اعتبارنفرین شده زمین پابرجا بماند

وترس از کابوس های مه زده آرام بگیرد.

سالهاست به ابتذال سایه دلخوشم

که آشفتگی پرده های کتمان رادرغیبت خورشید

به آغوش میکشم.

چرخ میخوری دردستان من،

خیابان مکدرمیشود!

من مبعوث شدم درفاجعه زمین 

به همه بگویید.

 


 
comment نظرات ()

 
خورشیدمهیا
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٢
 

 

 

سایه انداخته است بر من سالها

چیزی شبیه معجزه

تاروبروی فلاکت شمایان بایستم،

چشم درچشم فریادبزنم،

که آی

زمین هیچگاه برمدارنفرت شما نمی چرخد

وآینه ها تسلیم زنگارزمان نمی شوند.

با آنکه برودت این تقویم کدر

تنه برشانه های زمستان می زند

من اما هزارباربردیوارهای شهر

یادگاری می نویسم و بی قرار سکوت خیابان می شوم.

هرچند تکامل مرگ گستاخانه به قامت بلند ایستاده تا

این سانحه شوم

برآستان پنجره بنشیند و

لهجه باران تباه شود

اما این یک فنجان چای

مجالی است که

بنشینم و بیندیشم

واقرارکنم تا وقتی که خورشید مهیاست،

این رویای مچاله رامجالی برای واقعیت نیست.

 


 
comment نظرات ()