سری که سامان نمی گیرد از شانه:
موهایت را ببند و برای این گودال جنازه ای بکن
به تعداد آرزوهایی که پشت این سایه مانده است.
اصرار نکن:
نبض این آینه ی تمام قد به شکستن می زند
ودستهایی که باید گودال را بردارند
خودزنی کرده اند
در دایره هایی که
لاشخورها بالای سرش می زنند
تا آسمان از سرش بیافتد
و ماه هرشب کنارپنجره و قهوه و قرص های روی میز
درخشکی گلویش ورم کند.
می گذریم:
از عکس هایی که هیچ وقت یاد من نمی افتی
کنار جاذبه ای که از دهان سیب تلخ ترشده.
هوس کرده اند چتر هایی که از سر باران بازشده اند
سهم خودرا ازابر بگیرند
امااین خیابان فقط
در شب هایی که ناشناسی یک سگ در نیمه ی کوچه اش پارس میکند
چراغ کم ندارد.
موریانه ها به شقیقه ات رحم نمی کنند
با این همه دهانی که بر گردنت پلاک کرده ای.
موهایت ریخته برشانه
و جنازه ها گودال را لال کرده اند!
نظرات ()