سایه های شرجی

روح سگی
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٢
 

پایان پهنی به مساحتم می دهد

محال

واینکه دیوار به دنده هایت گیرکرده است.

دریا خودش نیست

وآبراهه ای که پشتم را شیارمی کشدهرروز

بوی تعفن می دهد.

محال یعنی سگی عرق هایش را لیس می زند

تلو تلو می خورم

و وسعت درد ها می شود محال.

به پشتم دست بکش

ببین

شیار ها دهن باز کرده اند

وآرام آرام تورا می بلعند

بی انکه خون از دماغ کسی...

 

سگی افتاده در روحم،

 و کسی مرا لیس می زند.


 
comment نظرات ()