سایه های شرجی

 
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٢/۱۱/٢٧
 

سلام...

آمدن هزار دلیل نمی خواهد...

ماندن اما...

بعد از مدتها دغدغه وبلاگ نوشتن و اینکه آیا ادامه دادن بالا خره دل به

دریا زدن و یا علی...

بنا براین شدکه موضوع شعرنو- غزل- و گاهی هم موسیقی و کمی هم سیاست

و روزمرگی باشد ولی با اینهمه راهنماییهای دوستان کمک من خواهد بودبه -

اینکه هر چه بهتر باشم...

راستی ریش سفیدان! ولاگ نویسی ما را در انتخاب قالب و دیگر موضوعات

فنی! فراموش نکنند.

 

دریا همینجا که باید باشد

مجموعه ایست از آقای غلامعلی نعمتی( اهالی باران و دریا) که چندیست روانه بازار شده است.

باهم می خوانیم....

کیمیا

خنده های وام گرفته ات را پس بده!

من اینجا

- پشت شانه های تو-

هفت سبد گریه بلا عوض دارم

که از هفت پشتت

هفت دریا میسازد.

...

آهای خانه دار!

من از کجای خانه رفته ام

که مرا ندیدی؟

درها قفل بود و پنجره ها بسته

آینه روبروی خشت بود و من

خواب هزاره دوم کسی را میدیدم

که میدوید

هنوز از یادم نرفته است

گهواره تنگ شده بود و من

گریه میکردم

مادرم دستهایش را پشت دسته جارو جا گذاشت

و می دوید.

زمین لخت و کویری بود

و گهواره خالی

تا سینه در شن فرو.

آهای خانه دار

خانه ات آباد-

من از کجای این خانه رفته ام

که هیج جای این خانه

مرا نمی بینی؟

 

...

چه دریده نگاه میکنی!

مثل گربه هایی که در جفتشان به جیغ مینگرند.

بفرما!

درگاه نیمه باز آن خانه برای تست...

دو تا یکی

پله ها ترا پایین میروند

و آخرین گامهایت

پرت میشوند در آغوش من.

گربه ای از شیروانی همسایه سر میخورد

و تو پرت میشوی

...

ما میرویم

منتظر

گربه ها تازه شروع کرده اند

تو خواهشا

زودتر تمامش کن.

خاتون چهارده

خندههای بلند تو

بیشتر مرا

به یاد قهقهه دریا و

صورت چروکیده

ماه می اندازد.

خاتون چهارده!

آه اگر لا اقل

امشب مست نبودی

یک دل سیر

میشد

ماه را تماشا کرد.


 
comment نظرات ()