سایه های شرجی

صميميتی يکدست
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۳/۸/۱
 

سلام

تصمیم گرفتم که همیشه باشم بیام و بنویسم حتی اگه شعری نباشه . حتی مطلبی نباشه...

در پست قبلی راضیه بانو مطلب جالبی رو یادآور شده بود.اینکه واسه جدا شدن ازاین دودوتا چهارتای زندگی بریم بچه بشیم!تجربه خوبی هست فکر کنم می ارزه اونم خیلی می ارزه.

ما که قد کشیدیم و بزگ شدیم یه چیزایی هم با ما قد کشیدن که شدن گریبانگیر ما.غرور جرات اشتی نکردن! حساب و کتاب و ....شاید دنیا روازدریچه دیگه ای دیدن یه حس خوبی به آدم بده ....

دیروز بچه های خواهرم اومده بودن اینجا. دیدم یه کاغذ دست یکیشونه که پنج سالشه.

گفتم: این چیه؟

گفتش:شعر!!!!

گفتم دخترناز، یه توپ دارمه ؟

گفت: نه من گفتم مامانم نوشت!!!

دیدم بد نیست ادامه اون حرفهایی که گفتم این شعرو اینجا بزنم.البته شعرکه نه. صمیمیتی  پاک و یکدست ....

 

 

ای مهربان!

مرا با خود بگو،منوبه مرغ جنگی تخم مرغ بگیرم!

اردک بک بک میکرد!

مادرم لباسی برایم خرید گل گلی.خیلی قشنگ آبی گلی رنگ.با یک دستبند گل گلی رنگ.یک گردنبند طلا عشق رنگ! مثل مرغ عشق!موهای طلا.

یک شعری خواندم برای مادرم.

ای خدای مهربان شلواری رنگ!!!!!

ای خدا به من یک جادو بده.چشم من آبی است.موهای مادربزرگم سفید.....!

مادر بزرگم موقع اذان نمازمیخواند،شب اذان!شب زود میخوابد.

مادر بزرگم به جوجه اردکها!غذا میدهد.مرغ تخم مرغ میکند.غازش یک تخم مرغ بزرگ!!

مادر بزرگم یک کادو برای من خرید. اسمش را خرسی گذاشتم.

 عمو پورنگ رو خواب دیدم ، گفت برای من قران بخوان!گفتم برای تو کادویی میخرم که به دستت رسید اسمش را بذار

دارا

      سارا........

 

                                                                                     نگار

 

 

 


 
comment نظرات ()