سایه های شرجی

ترانه های بی مورد!
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۳/۸/٢٠
 

 

سلام

یه وسواس خاصی تو من افتاده بود که حتما باید مطالبی که تو وبلاگم میزنم شسته رفته باشه، ولی شعرکی که نگار کوچولو گفته بود و اونو اینجا نوشتم فهمیدم که آدم باید با حسش زندگی کنه.ممکنه که این حس خیلی با معیارهای اساسی و چارچوبدار همخونی نداشته باشه ولی همینکه پاک و صادقانه است خودش کافیه.مهم اینه که آدم به خوش دروغ  نگه!

وقتی که شعر نگارکوچولورو تو وبلاگم زدم،کرگدن واسم نوشت:اگه بگم از خيلی از شعرايی که تا حالا تو وبلاگا خوندم قشنگتر و شعر تر بود تو چی می گی امير؟!

دیروز داشتم یک سری ترانه هایی که قبلا گفته بودم رو مرور میکردم خواستم تو وبلاگم اونو بنویسم که وسواس همیشگی اومده بود سراغم ولی.....

اینم ترانه...

 

بازم شب اومد و بازم به گریه ناخنک زدم

بازم مث همیشه ام به  آینه ها  کلک زدم

میشینم این گوشه دنج آخ که چه سنگی شده شب

چاره ندارم میسازم با غربت رنگی شب

ستاره چشمک میزنه به خلوت تلخ زمین

تو هم بیا به گریه هام جواب بده فقط همین!

روز تولدت عزیز مگه قرارمون نبود؟

که دفتر خاطرمون پر نشه با خط کبود...!

آخه چی جوری من بگم دیگه دارم کم میارم!

چی جورمیشه اینهمه غصه هارو من  هم  بیارم؟

وقتی تمام  سایه ها شدن طناب دار من

یعنی تمومه دست توسیاه روزگار من

شاید اینو شنیده ای وقتی ستاره میمیره

اگه یه وقت بارون بیاد جون دوباره میگیره

وقتی زمونه هی برات یه راه بی نشون بخواد

فکرمیکنی یه کم بارون،ابری تو آسمون میاد؟

منکه چیزی ازم نموند...روی دلم پا میذارم

میرم که دلتنگی هامو تو دست فردا بذارم

 

 

 

 


 
comment نظرات ()