سایه های شرجی

 
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۳/۱۱/٢٠
 

                                                           

                          

 

  سلام

ديروز داشتم از خيابان رد ميشدم دوست بهترين سالهاي زندگي رو ديدم.اون خيلي شكسته شده بود خيلي بيشتر از سنش نشون ميداد. اون هنوز دهه سوم روزگارش رو تموم نكرده بود.از اون سالها حرف زديم سالهايي كه ميشد بي هياهو شعر گفت.سالهايي كه شبهاش هر كدوم يه دفتر خاطره بود.نيازي به اينهمه گفتن نبود اينو ميشد تو چشاي همديگه خوند.خيلي حرف بين ما ردو بدل نشد ولي نميدونم چرا خيلي خاطره ورق خورد خيلي روزها مرور شد .

با اينكه صميميتي دوست داشتني  بين ما  همچنان برقرار بود ولي نشد يا نمي تونستم  سالهايي كه بر اون اينچنين گذشت رو جلوي چشمام ترسيم كنم.آخه بعضي چيزا مال عمق جان آدمه و هيچوقت تو ويترين صميميت هم نميشه اونها رو پيدا كرد.

حقيقتش دلم ديگه طاقت نياورد ديگه نمي تونستم.آخه سالهاي دوري نبود كه همديگر رو نديده بوديم امااون چهره حكايت سالهاي سخت و شكننده داشت. بهش گفتم: چه خبر از كاروبار ميدونستم سوالم اونقده مسخره هست كه نيازي به رفو كردن و توجيه نيست.فهميد چي ميخوام بگم.ولي از خودم بدم اومده بود.از اينكه چرا نميتونستم از تموم اون نگاهش بفهمم كه در اين سالهايي كه من ازش خبر نداشتم به اون چي گذشته؟از اينكه نتوستم يه عذاب تكرار اون خاطرات رو بهش تحميل نكنم.

ولي ديگه كار از كار گذشته بود اون ميدونست كه من دنبال چي ميگردم تو سكوتم. با نگاه كردن به چشماش.

سرش رو انداخت پايين و بدون اينكه به اطراف نگاه كنه شروع كرد به فرو ريختن خودش! شروع كرد باز هم از سالهاي خوب گفتن دلم كمي آروم شدكه تلخي در ميان نيست يا من مجبورش به اين كار نكردم.در تمام اون روزهاي با هم بودن آيينه اي تو دلش بود كه مثل آفتاب ميدرخشيد. تقريبا خيلي وقتا منهم با اونها بودم يعني دوست داشتن كه با هم باشيم . يخ در بهشتي كه مجبور بوديم با ني بخوريم آبش كه تموم ميشد حق نداشتيم ليوان رو سر بكشيم . من هميشه اونارو اذيت ميكردم كه اين كلاس رو آخرش تو يه جاي مهم ميريزم بهم...! شهر بازي رفتن و سرو ته شدن هم كه جاي خودش.انگار تموم مغز ما مي اومد تو دهنمون ولي آخر شب بادي كه به صورتمون ميخورد نميشد اونو با هيچ چيز دنيا عوضش كرد.با هيچ چيزي...اين لجني كه حا لا توش داريم دست و پا ميزنيم خيلي باهاش فاصله داشتيم. روزهايي كه انگار يه رودخونه تو دل همه ما جريان داشت چيزي كه همه دلخوري ها و نداشتن ها رو ميشست و ميبرد.نه مثل حالا كه جلوي اين آب رو گرفتن...گرفتن با بيرحمي. يواش يواش دلم داشت شور ميزد.انگار داشت ته دلم خالي ميشد.زل زده بودم به چشماش كه ادامه حرفهاش رو بگه.سرش پايين بود..خب...خب...عزيز تموم سالهاي وجودش......به سرطان دچار شده بود .......خيابون داشت دور سرم ميچرخيد داشتم يه خلا رو تجربه ميكردم ولو شده بودم رو پاهام كه اونها هم توان نداشتن منو تحمل كنن.

چي ميتونستم بگم .يه روزي با خودم عهد كردم كه هرچي تو زندگيم پيش بياد هر چي روزگارم سخت بشه حسرت گلايه كردن از خدا رو به دل شيطون بذارم! ولي انگار داشتم به خدا اعتراض ميكردم كه نه نبايد اينطور ميشد . ولي نگاه پر از سؤال من كار خودش رو كرده بود. اون يه كم براش باور پذيرتر شده بود هرچند خيلي سخت بود ولي براي من باور كردنش تو خيالم هم راحت نبود.....

فقط يه چيز بهش گفتم وديگه با سكوت از همديگه خداحافظي كرديم.چون اون واژه ها و كلمات رو بهتر از من بلد بود دلداري من يه تف سربالا بود واسه خودم....

 

بهش گفتم: وقتي پاهام رسيد به زير ناودون طلا تا وقتي شفاي عزيزت رو تو سرزميني كه جاي پاي بهترين بندگان خدا بوده.جايي كه علي اونجا  پا گذاشت و فاطمه را سنگ صبور سالهاي سكوتش انتخاب كرده.سرزميني كه آيين دلدادگي هست رو نگيرم تكون نميخورم. خدا رو به تموم اون آدما قسم ميدم.. مي ايستم جلوي گنبد سبز تا صبح  مي ايستم و حاجتم رو ميگيرم..........

اون رفته بود و من به سنگهاي خيابون و آدماش همچنان خيره شده بودم.......

 

 

 


 
comment نظرات ()