تکرارمی شویم
درخلسه های ناتمام
روزهایی که ازآفتاب برنیامده است،
وچه شرمسارکبوترانی
که به هوای رهایی
درپشت آسمان شب
سزاوارانه بال زدند..
میدانم دستی که برشانه های ماست
خودزخم خورده ی پرسه های بی پناهی خویش است..
تعارف راکناربگذار،
ماسالهاست که مرده ایم ...
پاییز ٨٧
نظرات ()