
باشد دیگرگریه نمیکنم.
لااقل وقتی تودرکنارم هستی درخانه ام و سرمیکنی با شبح دلتنگی هایم هرروز.
چتربه دستم نمیگیرم وقتی باتوقدم میزنم درزیراین نورزردرنگ
که انگارآب می پاشد برمسیرباتوبودنم...
که شانه های توسرپناه من است.
خیره نمیشوم به گونه های توکه هرروز مرورگریه میکنند روزگارتلخ را...
به چهره ی توکه همرنگ برگهای این کوچه ی هرروزآمدنت شده اند...
باشد دیگرنمی گویم که دستهای تومرامی کشاندبه دنیا که بمانم بی رمق...
پریشانیم بماند برای لحظه های خودم...
گناه تو چیست؟
نظرات ()