سایه های شرجی

 
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٢/۱٢/۱٦
 

خانم شبنم سلیمی دانشجوی رشته پزشکی از دوستان عزیزی که گمنامی گم نشده را بیشتر از شهرت گمشده دوست دارند! نمیدانم شاید الان هم از اين معرفی بی خبرباشند اما به حرمت دوستی مارا میبخشند....البته این شعر مربوط به سالهای هفتادوشش می باشد که مسلما شعرهای اکنون ایشان خواندنی تر است..

 

در انبوه سکوت کوچه

بر سنگفرشهای خاکستری

در خاطرات سوخته قلبم

نگاه کوچکی راجسته ام

در نبض مضطرب تاریخ

لحظه های کوچکی را دیده ام

به عظمت قرنی

که سربازانش

حرمت گیسوان خواهران

جان بر کف می تاختند.

انبوه سم های اسبان

در بستر کوچه های خاکستری

و چشمها مملو از برق شمشیرها

میان قلبهای خاکستری

طپش قلبی کوچک را جسته ام

که میلا د خورشید را

به دیوارهای فرسوده بشارت می داد

از قرن پدر بزرگ

تا نگاه تو

در خاکستر پیر

خاطره رسوای کوچه خفته است.

آن سوار پیر که قلب ترا در سینه داشت

جوانی من بود.

پدر بزرگ اشکهای گرمش را

در حباب شیشه ای عمر من ریخت

در بستر کوچه های خاکستری

تنها صدای سم اسبان

از قرن پدر بزرگ

تا نگاه تو

و خاطره رسوای زمان

و اشکهای سوخته من

بر سنگفرشهای فرسوده

شب به سپیده نشسته

نگاه کن

دخترکی با گیسوان بافته

قدم بر آبی آبهای کوچه

سرود بامداد می خواند

 

 


 
comment نظرات ()