سایه های شرجی

چه بی نشاط بهاری....
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٢٩
 

 

بخدا

آمده بودم ازبهاربگویم

امده بودم ازسبزه و بنفشه و هفت سین بگویم

آمده بودم به شوقی لبریز، دست افشان

ازروزهای سبزه و آلاله و چناربگویم...

آمده بودم دعا کنم امروز

که شادیتان به عشق.

شادباشی چنان که مارا به روزهای فردا جانانه وصله کند.

گنگ مانده ام که چگونه بگویم؟

مبهوت که چرابگویم؟

از امیدی که دیگر نیست

ازهراسی که همیشه هست

ازگلویی که به خاکستر نشست در حلول بهار.

ازسیمی که زخمه اش سرانگشتان به خون نشسته است

تا سکوتی برخیزد به عظمت تاریکی.

از نمیدانم های مه آلوده.

از وسوسه ها ی من دریقین نا امیدی.

دست و دلم به شادباش نمی رود..

مرا ببخشایید.......

اوین تورا درود...

 

 


 
comment نظرات ()