
زمین برگردنم افتاده است
واین عقربه ها حوصله مرا می جوند.
پرت شده ام انگار
که پاییزرا ازدستهای کوچه می فهمم.
این روزها
حلول پردامنه ایست عترت پاییزدرروزگارمن
که کسی رنگ چشم های مرا گردن نمیگیرد،
وهیبت این همه دلشوره های بی نام ونشان را مرورنمیکند.
کلافه میشوم از ذات بی هیجان پنجره.
به خیابان می زنم...
باید چشم هایم راسزارین کنم...
نظرات ()