سایه های شرجی

سرمیکشمت تا بمانم
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۳/٩
 

 

باآغازبهار

تنت شکوفه میزنددرمن،

تا ازدهان سرد زمین نیفتم.

به هنگام غروب،جاده را به دریامیکشم

تاخورشید سربخورد به سمت چشم های تو

ومن ازسرسره بازی های زلال هرروزه سرشار شوم.

تنم پاکوب جاده میشود،

 تاازایستگاه تنگ شبانه ات آرام آرام ردشود به مقصدآغوش تو

 که آرامش مکرراست دراغتشاش فصل ها.

 دستهایت راچون نان وشراب میان گونه هایم قسمت می کنم

تابرکت موهایت برسفره روزهای من نازل شود.

پاپیش میگذارم درروایت چشم های تو،

دستم به خودم نمی رسد،

توراشعرمیکنم،

بهارزمین ‏آغازمی شود.‎ ‎

 


 
comment نظرات ()