سایه های شرجی

 
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٢/۱٢/٢٤
 

 سلام به همه

اول اینکه نمی خواستم این وبلاگو سیاسی کنم ولی بعضی وقتها نمیشه..!! امروز بعد از یک جابجایی در آرای نفر اول و دوم در این حوزه انتخابیه مردم انگار بغض فرو خورده سالهای دور رو یکدفعه به یک سیل تبدیل کردند. جوانهایی از جنس همین اقاقی و مریم در زیر باتوم دست و پا میزدند. عزیزانی که بر اثر شلیک گلوله بدنشان آبکش شده بود! من از جنس همین مردم سوگ سرود تنهایی اونها رو می نویسم. اینجا نه عراق است و نه لبنان... همین خاک فلک زده است که انگار زخمها و دردهایش تمامی ندارد. فرزندانی از این نسل که سهم تمام گریه های خود را از این داعیه داران میخواهد..اینجا جوانی از نسل عشق نگاه ملتمسانه خویش را برگلوله دوخت و دیگر التماس نکرد دیگر نمی دید که التماس کند...!

من امشب میخواستم صمیمانه گلایه ای بنویسم از دوستانی که در همایش آوای آرام تنهایمان گذاشتند. از صفریان عزیز و دوستان خوب خانه عروسک و همه و همه که شوق دیدن اونها ما رو از فرسنگها دور به تهران کشوند.دوستانی که در همایش اول آوای آرام اونهارو دیده بودیم. من و بوتیمار همایش رو از زمان حرکت شروع کرده بودیم. ایشون غزل تمام بچه هارواز صفریان وعباسی وقاصدک و کرگدن و دکتر بهرام پرور و بقیه که الان حضور ذهن ندارم روتا تهران خوند و من هم پشت فرمان گوش میکردم. باز مرام کرگردن رو شکر که اگه اون هم نبود دیگه هیچی...البته به شوخی به کرگدن گفتم که همه دوستان یک همایش به ما بدهکارند...ولی ... حکایت الان اینجا و ندیدن برو بچه ها دیگه سنگ تموم یه زندگی فرسوده است. من نمیدانم اونهایی که با شدت بیرحمی بر سر و صورت نسل سوخته این سرزمین میکوبیدند چه تصوری از این جوانها در ذهن داشتند؟ مگر ما از جنس هم نیستیم؟ جوانی را در بیمارستان دیدم ازش پرسیدم چرا اینگونه؟ گفت: ما حق مان را میخواهیم! چه گذشت بر این نسل که اینگونه پس هر حادثه ای در کورسوی امید در بیدادگاه زمین حقشان را طلب میکنند؟! من بر تمام آنچه که بر این فرزندان با نام دین و آزادی رفته افسوس میخورم.. .و به حال خودم...

 

عشق پرواز بلندیست مرا پر بدهید

به من اندیشه ای از مرز فراتر بدهید

من بدنبال دل گمشده ای میگردم

یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید

تا درختان جوان راه مرا سد نکنند

برگ سبزی بمن از فصل صنوبر بدهید!

یادتان باشد اگر کار به تقسیم کشید

باغ جولان مرا بی درو پیکر بدهید

آتش از سینه آن سرو جوان بردارید

شعله اش رابه درختان تناور بدهید

تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکنند

به گلو فرصت فریاد ابوذر بدهید!!

عشق اگر خواست نصیحت به شما ای مردم

تن برازنده او نیست به او سر بدهید

دفتر شهر جنون بارمرا پاره کنید

یا به یک شاعر دیوانه دیگر بدهید

 

محمد سلمانی

درآرزوی پریدن به اوج چشم تو بودم

عجیب بال و پرم ریخت در ابتدای صعودم

هزار قله که هیچ است تمام روی زمین را

اگر نگاه تو میخواست دوباره آمده بودم!

هزار دست زمینی به سمت نعش من آمد

هزار جعبه چوبی در انتظار صعودم

درخت بودم و عمری خیال مثل تو بودن

تبر نصیب تنم شد همین که بال گشودم

چه سرنوشت قشنگی شبیه چلچله بودن

چه روزگار بدی آه که من پرنده نبود

                                                          


 
comment نظرات ()