
سایه هایم را قیچی می کنم
وازقواره ی چشم های توپروانه می دوزم.
فواره ای از رنگین کمان
به شانه هایت سنجاق می کنم
تاشورچشمی بیابان بر آسمانت نچکد
وسلسله ی ابرهای آبستن
به دشواری زایش باران نرسد.
این روزها
هرچندتلاقی خنجروآینه دیدنی است
تا قبیله ای که باطن کرانه رامی فهمد
ازکوله بارش جزسردرگریبانی و ناگزیری
به یادگارنماند.
من اما
هزارصخره گره می زنم به سخت جانی خود
به تلافی طغیان روسیاهی زمستان،
به خونخواهی سارای غلطیده در قاب حسرت های مادر،
تاقلمروتلخ روزی مان وسیع نگردد،
تادربهاری دیگرهزارعروس پنجره
سوگوارنم نم باران نباشند...
من به سخت جانی خودایمان دارم...
نظرات ()