سایه های شرجی

ماه کال
نویسنده : امیر نعمتی - ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٦/٢۸
 

 

در دهلیزاین غار

قرون رازیسته ام،

وقتی التهاب تاریک

نوید رسالت میداد.

حادثه استوار بود

بی آنکه شب حتی

گواهی دهد  براین فاجعه.

بی آنکه   

تسلیتی عرضه شود  براین جهالت.

دست ها کپک زده

شانه ها مانده در پا

 

کوهها حنجره به دوش  ،

که هنوزنیمکت ها 

فاحشه های زمین اند.

درکوره راه خیس،

گریزی از جاری شدن نیست.

 تنها فریادی

تنها فریادی

 

 

نقدو نظر دوستان فرهیخته ام براساس زمان ارائه، اضافه میشود

 

 

علی حجازی

 

 نوشته های شما خبر از جدی بودن شما در این راه و ره هم تلخ و هم شیرین است و یا که پر فراز و فرود
می شود در سطر سطر  دلسروده ی شما  خواندن را حس کرد  و این نوید بودن و پایدار بودن شما را در این عزم
و اینکه  حضور و ظهور  ممتدهمره و همدلی برای اهالی ادبیات را پاس داشت :
با شما می شود راحت صحبت کرد
راحت گفت
راحت به نقل و نقد نشست.
شما قبل از سرودن شعر هدف را دیده اید به نظر من . این هم خوب است وهم بد
خوب است برای اینکه با توجه به مطا لعات و داشته های شما که از خوانش اشعار و ... بوجود آمده در این راه کم نمی آورید و حرف دل را که همان قصد سرودن شعر است به کرسی می نشانید :

در دهلیز این غار
...
...
...
تنها فریادی
تنها فریادی

بد است برای اینکه شعر را ضمیر خودآگاه شما می سراید یا بیشترین سهم را در سرودن آن دارد
اما نمی شود از هنر شما چشم پوشیدو تعریف نکرد  

در دهلیزاین غار
قرون رازیسته ام،
وقتی التهاب تاریک
نوید رسالت میداد.
حادثه استوار بود
بی آنکه شب حتی
گواهی دهد  براین فاجعه
بی آنکه  
تسلیتی عرضه شود  براین جهالت.

دست ها کپک زده
شانه ها مانده در پا
کوهها حنجره به دوش  ،
که هنوزنیمکت ها
فاحشه های زمین اند.
درکوره راه خیس،
گریزی از جاری شدن نیست.
تنها فریادی
تنها فریادی

شایدو باید و می شود بیشتر درباره شعر شما نوشت
که وزین است
که پرمایه است
که از داشته ها و دلنوشته های دیگر شاعران قدرت و قوت می گیرد و که.....

اما بگذار به همین بسنده کنیم و با شما بنشینیم در انتظار آمد دوستان و خواندن حرف و نقدشان
باشد که در این گفتمان ره توشه ای بر گیریم برای سالهای بعد زندگی  و یا که ...
چرا که

درکوره راه خیس،
گریزی از جاری شدن نیست.


 

علی فتحی مقدم

 شعر زیبایی ازت خواندم .همینکه می بینم راحت نویسی می کنی و شعر پیداست که خودش به سراغ تو می آید خوشحالم .اگر سعی شود جنبه هایی شعاری را از بعضی گزاره هایت دور کنی یا حداقل تبدیلشان کنی به شعر نزدیکتر می شوند.

ایلیا تنکابنی

واژه هایی در این کار بود که بی اختیار یاد شاملو افتادم
ترکیب سازی زیاد هم خوب نیست:
التهاب تاریک
ولی در کل کار بدی نبود میتونست بیشتر از اینها ادامه پیدا کنه

 

 سید محمدرضا هاشمی زاده

 در این شعر با طراوت ونو اندیشه.. دلتنگی ها وحجم فضای اندیشه بسیار تنگ است که حرف اول را در شعر میزند ودرد زمانه است..واقعا بر بعضی کج اندیشی ها تسلیت....کوه ها که تکیه گاهند میشوند خنجر...وفصل تنهایی فراگیر....تعبیرات بکر ومضامین بلند ومحکم..هنر ساختاری شعر را نشان می دهد

عاطفه صرفه جو

نمی دانم چه سطر هایی از شعر اولیه حذف شد که رابطه ای نمی بینم با سطر نیمکت ها فاحشه های زمین اند. نمی توانم ارتباط عمودی و یا افقی این مفهوم را دریابم. اینکه قرار بوده فاجعه را ارائه دهد به نظرم نا رسا آمد. گر چه فاجعه می تواند همان خاموشی ی کوه ها و یا دست های کپک زده و یا شانه های مانده در پا باشد اما ارتباط نیمکت و فاحشه را نفهمیدم.  در خصوص اجرا بگویم که شما در ابتدای شعر از فاجعه گفتید و من به عنوان مخاطب با شعر شما پیش می روم که ببینم این فاجعه را شما چگونه دیدید و چگونه به من نشان خواهید داد.فاجعه را نمایاندن با همین چند عبارت به نظرم کم بود. وقتی از فاجعه می گوییم اگر نتوانیم عظمت یک حادثه ی بزرگ را در شعر بنمایانیم کلمه عقیم می ماند و در مفهوم فقط یک شعار را به مخاطب عرضه می کنیم. در ضمن با قسمت دوم نظر جناب خواجات هم کاملن موافقم

شراره جمشید

دلشادم که باز نوشتاری را می خوانم که شدیدا معنا گراست و این چیره شدن معنا بر متن را در بند بندش می توان حس کرد .ولی برایم دلنشین بود . با تمام ِ هدف مند بودن شعر ، « به اعتقادم معین کرده اید که چه بنویسید » و با این که حس می کنم ناخود آگاه ِ ذهن در خطوط ِ شعر جاری نیست ، ولی خواندن شعر برایم خوشایند  بود . چرا که نسبت به پست ِ قبلی در این هدف ، نوعی فــُرم نیز جای برای خود باز کرده است که هستی ِ شعری ِ این نوشتار را موجودیت می دهد . دیگر این که ایماژها نیز براحتی در سطور خودنمایی می کنند و من خیلی شعر را از بــُعد تصویر در موازات خوانش می پسندم و صد البته شعر ِ بی تصویر که نمی تواند شعر باشد . تحلیل ِ ارگانیکی ِ این شعر ، یاد آور نشانه ها و اسطوره هایی خاص نیز هست  و این به نوعی حرف ِ مرا در مورد هدف مند بودن شعر تان چه بسا دچار ِ ابهام می کند . پس ناگزیرم اعتراف کنم در پس ِ هدف مندی ِ شعر ، باز هم رگه هایی از ناخودآگاه جاریست. رها کنید . در ترکیبها و چیدمان شعر . کمی خود را رها کنید . این شاید مفید باشد برای دستیابی به زبان ِ خاص ِ خود خودتان ... وگرنه این آرزوییست بر همگان ِ فارسی آشنا ، که دلشان می خواهد همانند اساطیر شعر بنگارند و دیده ایم که کسانی که به این پرداخته اند فقط زمان را از کف داده اند و نتوانسته اند به زبان خود دست یابند . ..و این پایان را بسیار پسندیدم : درکوره راه خیس،
گریزی از جاری شدن نیست.
تنها فریادی
تنها فریادی
بسیار عالی... دوست دارم خواندن ِ چنین اشعاری را...

احسان مهدیان

دوست من کار خوبی خواندم که به دلایلی می توانم در پست های دیگر کارهایتان را پیگیری کنم
اما نمی توانم واژگانی کلی و دارای دایره معنایی وسیع مانند فاجعه و حادثه ... در کار ببینم اما حادثه و فاجعه در کار جریان نیاید .
یعنی به جای تاکید مولف بر حادثه و فاجعه این اتفاقات در متن جریان داشته باشند .

گلاره چگینی

نمی دانم چرا اما این شعر کمی دورم کرد از شاعرش/گرچه پیداست خیلی راحت می نویسید شاعری نیستید که برای شعر ساعتها فکر کنید و  کلمات به سراغتان می آیند اما کمی فکر می طلبد/منظور این نیست که بی اندیشه اما گاه بعضی سطور فقط شعارند و خیلی دور از امروز/این شعر پر از اندیشه بود که گاه شاعرانگی را کنار گذاشته اید و افکارتان فقط معطوف هدفی بوده است که داشته اید یا نه به وجود امده است در حین نوشتن/گرچه با این شعر از لحاظ تصاویر بیشتر از کار قبل ارتباط برقرار کردم و به نظرم از قبلی بهتر بود  اما به نظرم هنوز جناب نعمتی نیستید و هنوز زبان کارهایتان مختص شما نیست...
در مورد این کار ساعت ها می توان حرف زد و سطر سطرش را می توان بررسی کرد.در مورد این فاجعه که مرا وادار به نوشتن می کند:فاجعه ای نمی بینم/ یعنی کلمه ای است که مخاطب انتظار بیشتری از ان دارد و شما تصویر خوبی نمی دهید از آن/در کار باید جریان داشته باشد این فاجعه و آن حادثه .
شعر جانداری است اما احتیاج به باز نگری دارد شاید.
در کل همیشه لذت می برم از خواندن کارهای شما و اینکه اینجا آدم می تواند راحت صحبت کند.


 
comment نظرات ()