آنجا که باد آرشه بر گلوی شهر میکشد
جهان جاده ی هرزه ای ست که از زوزه ی گندم گذشته
درچهار راه، کنار تخت - آلوده - به قرار می افتد.
چقدر انارباید به رنگ / رورفته ای بشود تا
هر تابستان بادکنک روی دست ها باد نکند
و انگشت ها پرده ی پروانه را به هوا لکه دار نکنند.
چقدر از دیوار – ترکهایی که از خاطر کلوخ می گذرد- را پیاله پیاله
به پوست بمالیم تا
خیال خواب / تخت شود که استخوان از مفصل خیس خوابیده است.
عنکبوت
عروسک ولگردش را
به خیابان فرستاده تا میان رستگاری انسان
در سطل زباله
گلوله ازدهان خون نیفتد...
نظرات ()