هیاهوی ناگزیر

تو این هیاهوی ناگزیر زندگی امیدی به یافتن یک فرصت برای نوشتن نیست ولی باید نوشت...... 

قراری که بین من و همه ی نگفتن های من است.....

 

 

کنار حوض دو ماهی ردیفی از نقاشی

چقدر سعی نمودم که عاشقم باشی!

برو به خانه عزیزم که بر نخواهم گشت

که آب پشت سر مرده می پاشی

چقدر سعی نمودی ز من فرار کنی

دوباره در قفسی که! پرنده ناشی

خدا کند که بمیرم به دیدن خورشید

دلم گرفته از این زندگی خفاشی

کنار میز دو بچه شبیه مرد و زن

کنار حوض دو ماهی ردیفی از نقاشی

و زیر بارش رگبار تند تابستان

یکی شدند به آهستگی دو نقاشی!

......................................

و ایستاده مثل مردی ایستاده

مثل شبی که گریه کردی ایستاده

له می کند در زیر پا خود را...مهم نیست

می خواهدت می خواهدت اما مهم نیست

حس میکند هرگز تو را...حتما ندیده

در می رود مانند مرغی سر بریده

با هرچه دارم- از تو دارم – می ستیزم

دیگر نمی خواهم ترا اصلا عزیزم

هی قطره قطره ...قطره قطره آب گشتم

بگذار از چشمان تو پایین بریزم

من عاشقم...بیخود تقلا میکنم هی

از تو به سمت دیگر تو می گریزم

اینجا نشسته پیش من در حلقه ای زرد

حس تصرف در تنم در بستر درد

استاد! من که مرده ام...به من چه مربوط

که شعر باید درس را پاره نمی کرد!؟

از اول این شعر هی از زن نوشتم

هی عشق املا کرد و هی منهم نوشتم

اصلا کسی می فهمد این را که چرا مرد

لبخند بر لب در دل خود گریه میکرد؟

 

                    مهدی موسوی

 

/ 4 نظر / 5 بازدید
sh.pegah

سلام عزيزم خيلی فوری بيا به کلبه ی من فوری . قربانت شين.

يكتا

سلام. ممنونم. گوشي خاموش. انگيزه صفر. راحت زندگی می کنم. يا علی

نجوا كاشاني

سلام ، شعرهاتان گفتنی بسیار داشت( بيا و دیده ی پاییز را بهاری کن / در انتظار تو ام ، يک نگاه ، جاری کن ) به اميد ديدار