صميميتی يکدست

سلام <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

تصمیم گرفتم که همیشه باشم بیام و بنویسم حتی اگه شعری نباشه . حتی مطلبی نباشه...

در پست قبلی راضیه بانو مطلب جالبی رو یادآور شده بود.اینکه واسه جدا شدن ازاین دودوتا چهارتای زندگی بریم بچه بشیم!تجربه خوبی هست فکر کنم می ارزه اونم خیلی می ارزه.

ما که قد کشیدیم و بزگ شدیم یه چیزایی هم با ما قد کشیدن که شدن گریبانگیر ما.غرور جرات اشتی نکردن! حساب و کتاب و ....شاید دنیا روازدریچه دیگه ای دیدن یه حس خوبی به آدم بده ....

دیروز بچه های خواهرم اومده بودن اینجا. دیدم یه کاغذ دست یکیشونه که پنج سالشه.

گفتم: این چیه؟

گفتش:شعر!!!!

گفتم دخترناز، یه توپ دارمه ؟

گفت: نه من گفتم مامانم نوشت!!!

دیدم بد نیست ادامه اون حرفهایی که گفتم این شعرو اینجا بزنم.البته شعرکه نه. صمیمیتی  پاک و یکدست ....

 

 

ای مهربان!

مرا با خود بگو،منوبه مرغ جنگی تخم مرغ بگیرم!

اردک بک بک میکرد!

مادرم لباسی برایم خرید گل گلی.خیلی قشنگ آبی گلی رنگ.با یک دستبند گل گلی رنگ.یک گردنبند طلا عشق رنگ! مثل مرغ عشق!موهای طلا.

یک شعری خواندم برای مادرم.

ای خدای مهربان شلواری رنگ!!!!!

ای خدا به من یک جادو بده.چشم من آبی است.موهای مادربزرگم سفید.....!

مادر بزرگم موقع اذان نمازمیخواند،شب اذان!شب زود میخوابد.

مادر بزرگم به جوجه اردکها!غذا میدهد.مرغ تخم مرغ میکند.غازش یک تخم مرغ بزرگ!!

مادر بزرگم یک کادو برای من خرید. اسمش را خرسی گذاشتم.

 عمو پورنگ رو خواب دیدم ، گفت برای من قران بخوان!گفتم برای تو کادویی میخرم که به دستت رسید اسمش را بذار

دارا

      سارا........

 

                                                                                     نگار

 

 

 

/ 16 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فري

سلام.چه بگويم سخنی نيست.......می وزد از سر اميد نسيمی. پست لذت بخشی بود.

راحله

بهتر از اين نميشه که تصميم گرفتی باشی و بيايی و بنويسی حتی اگر شعری نباشد برای سياه کردن اين صفحه ی سپيد ...

رضا( مسئول روباط عمومی وبلاگ می خواهم خودم باشم)

بعله آبان رويايي امسال هم فرا رسيد و موقع اون شده که مثل چند ماه گذشته ، اين پنجشنبه هم جلسه هميشگي وبلاگي ها رو برگزار کنيم……………………………………. يادداشت کنيد : خيابان ولي عصر - بالاتر از پارک ساعي - نرسيده به توانير- کوچه احتشام - بوستان نظامي گنجوي - باشگاه شهروندان جوان………. زمان : پنجشنبه 7/8/ 1383ساعت 14 الي 17 براي کسب اطلاعات بيشتر به اينجا مراجعه کنيد : www.paria-k.persianblog.ir

يكتا

سلام ... فکر می کنيد بشه اميد داشت برای ديدنتون روز پنج شنبه؟ ... کاش بشه ... نقاهت مزمن هم که تمام شد ... بيرونش کنيد ... يا علی

مهسا

من يک توپ دارم. من و خدا با هم شريکيم! من وقتی توپ را به آسمان می اندازم، خدا توپ را به من برمي گرداند...ما با هم بازی می کنيم! (رامین قاسمی)

ارديبهشت

سلام دوست من. زیبا می نویسید و صمیمی. طاعات و عباداتتان قبول. ممنون که پيش ما هم می آييد... مانا باشيد...

بوتیمار

سلام........................ حال شما......................بابا قديما يهسری به ما می زدی.............................اشکالی نداره.............................پايدار باشيد

مینو

سلام...حالا دیگه آپدیت میکنی و ما رو خبر نمی کنی؟ خدا به ما هم توفیق بده باشیم و بیایم بهتون سر بزنیم...برقرار باش

حيات خلوت

سلام.. چه راحت به کودکی نشستيد دنيای ادمکان مثلا بزرک رو! چه قدر احساس قشنگی داشت... شرجـــی....

ارديبهشت

سلام . زیبا می نویسید و با احساس.خسته نباشید...خيابان ارديبهشت را به روز کرديم، تشريف بياوريد... شاد زی...