چهارفصل ناگزیر

 

آهای توکه بادبادک رویاهایت را

بی پروا اوج میدهی تادوردست آسمان.

پرمیدهی صدایت رامیان صیقل باران بهار....

فردایی نزدیک

 آنقدرسقف آسمانت راکوتاه میکشند

که ازسینه ی تو

پرنده ای پرنکشیده به خاک می افتد،

وروسری ات

که دست بدست میچرخد میان همبازی های دوران کودکی ات

وخیابانی

که درچهارفصل ناگزیرزمستان، پی توست...   

/ 3 نظر / 26 بازدید
کولی

سلام .. زیبا نوشته ای بود .. لذت ای در خواندنش پیدا شد .. امیدوارم که بازم فرصتی بیابم از برای دوباره خواندن متنی دیگر از شما .. و شما ....

فرهاد

سلام امیر جان. می بینم که از غیبت صغری برگشتی. ببخش اگر دیر آمدم....بذار به حساب گرفتاری و.... کماکان مخلصیم و ارادتمند.