روزگارتلخ

 

    

گناهی نیست که شما نمی بینید.

ولی من پس از سالها

مادرم را دیدم.

چروک صورتش،

گلایه ی سالهای تلخ زنانگی اش را به یادم آورد،

بهشتی که مدتهاست زیرپایش یخ زده بود.

پدر

اشاره برسنگ قبرهای گرانی داشت که این روزهازیبا تراشیده میشوند

به یمن رنج یک عمرنداری.

دیروز بهارهم که بارها ازکوچه گذشت،

 شب،صدای جاروی رفتگرپیردوباره خط کشیدروی خواب سنگین برگها...

من دلتنگم ...

گناهی نیست که شماها نمی شنوید...

 

 

/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بوتیمار

سلام نمی دونم درست حدس زدم یا نه ولی من بابلم همسایه شما شدم ایدوارم ببینمتون به قول بانو پروین جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست ببین چی و کی باعث شده که ما دیگه ی صدای هم رو نشنویم پایدار باشید

زهرا باقری شاد

آفرین..آفرین..

کرگدن

خواندیم و لذتی تلخ بردیم ...

رویا

خوشابحال شما که دیدید. ای کاش ما هم یاد می گرفتیم که چگونه بهتر ببینیم.

سلام به ناممکن

سلام ... خوب بود ... قشنگ بود ... اگه اصرار نداشته باشی که شعره ! [چشمک]

راضيه

آمدم و خواندم از بهشت یخ زده خوشم اومد/ عکسی هم که گذاشته بودی از کیفیت لازم برخوردار بود

حامد

بهشتی که مدتهاست زیرپایش یخ زده بود. چه زیبا