سرمیکشمت تا بمانم

 

باآغازبهار

تنت شکوفه میزنددرمن،

تا ازدهان سرد زمین نیفتم.

به هنگام غروب،جاده را به دریامیکشم

تاخورشید سربخورد به سمت چشم های تو

ومن ازسرسره بازی های زلال هرروزه سرشار شوم.

تنم پاکوب جاده میشود،

 تاازایستگاه تنگ شبانه ات آرام آرام ردشود به مقصدآغوش تو

 که آرامش مکرراست دراغتشاش فصل ها.

 دستهایت راچون نان وشراب میان گونه هایم قسمت می کنم

تابرکت موهایت برسفره روزهای من نازل شود.

پاپیش میگذارم درروایت چشم های تو،

دستم به خودم نمی رسد،

توراشعرمیکنم،

بهارزمین ‏آغازمی شود.‎ ‎

 

/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منصوري

سلام از اظهار لطف تان در كوه-فلسفه سپاسگزارم. به خاطر دلواپسي تان براي طبيعت و همچنين به خاطر اطلاع رساني در باره سجده كشميري. و نيز البته براي شعرهاي خواندني و عكس‌هايي كه در وب مي‌گذاريد. توفيق رفيق تان

آنالی

سلام چقدر حس گرما می دهد این قطعه ..... ممنون.

پرستو

مرسی از حضور قشنگت[گل][گل][گل]

پریا

زیبا بود خصوصن بند آخر: پاپیش می گذارم.... و بند اول. ایستگاه تنگ تعبیر ناآشنایی بود

پرستو

سلام مهربان دوست[لبخند] بروزم...[گل][گل][گل]

پرستو

سلام وقت بخیر دوست عزیز[لبخند][گل][گل][گل]

پرستو

سلام[لبخند] میلاد با سعادت فاطمه زهرا (س) رو تبریک میگم و همچنین روز مادر و روز زن را به مادر گرامیتون تبریک میگم[گل][گل][گل]