حقیقت وارونه

 

زمین برگردنم افتاده است

 واین عقربه ها حوصله مرا می جوند.

پرت شده ام انگار

که پاییزرا ازدستهای کوچه می فهمم.

این روزها

حلول پردامنه ایست عترت پاییزدرروزگارمن

که کسی رنگ چشم های مرا گردن نمیگیرد،

وهیبت این همه دلشوره های‎ ‎بی نام ونشان ‏را مرورنمیکند.‎ ‎

 کلافه میشوم از ذات بی هیجان پنجره.

به خیابان می زنم...

باید چشم هایم راسزارین کنم... 

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرستو

پنجره باز هست و تو در سایه اش به برون مینگری...از درون خویش بر جهان برون شاهدی و حاضر بر روان هستی آمیخته در توفان نیستی.... شاد باش[گل]

لذت بردیم حاجی

ای ول حاجی دمت پویا لذت بردیم دکتر مظهری

حاجی جای دکتر مظهری خیلی خالیه سلام مارا هم بهش برسون از طرف همه همکلاسیها سلام

حامد

سزارین چشمها ... ذات بی هیجان پنجره... و این پاییز لعنتی زیبا بود

نسرین هاشمی فر

سلام امیر جان کار زیبایی ازت خوندم گلم موفق باشی ..شیرین بی فرهاد منتظر نظرته.[گل][گل]

پرستو

با تشکر از ردپای زیباتون من شما رو با اجازه لینک میکنم[لبخند]

اوکرک

سلام. باسپاس

آنالي منصوري

دستانم خیس است از آخرین بار که زمزمه ات را به یاد می آورم.