خورشیدمهیا

 

 

سایه انداخته است بر من سالها

چیزی شبیه معجزه

تاروبروی فلاکت شمایان بایستم،

چشم درچشم فریادبزنم،

که آی

زمین هیچگاه برمدارنفرت شما نمی چرخد

وآینه ها تسلیم زنگارزمان نمی شوند.

با آنکه برودت این تقویم کدر

تنه برشانه های زمستان می زند

من اما هزارباربردیوارهای شهر

یادگاری می نویسم و بی قرار سکوت خیابان می شوم.

هرچند تکامل مرگ گستاخانه به قامت بلند ایستاده تا

این سانحه شوم

برآستان پنجره بنشیند و

لهجه باران تباه شود

اما این یک فنجان چای

مجالی است که

بنشینم و بیندیشم

واقرارکنم تا وقتی که خورشید مهیاست،

این رویای مچاله رامجالی برای واقعیت نیست.

 

/ 14 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یک جرعه آسمان

سلام متن شما عالی بود تا وقتی که خورشید مهیاست اما خورشید کجاست؟!!!! روزگار آفتابی‌اتان سرشار از چشمه‌های خنک و زلال بین راه

مسلم

سلام دوست عزیز! وبلاگ زیبایی داری. تو وبلاگ نوپام بهت لینک دادم. خوشحال میشم سری بهش بزنی. تصویرها در شعرهای قبلیت و این شعر ناب و زیبا بود.حیفه با تصویرهای تکراری ای مثل سکوت خیابان یا زنگار آینه قاطی بشه. پایدار باشی!

مهرداد

سلام وبلاگ زیبایی داری اگه خواستی واسه لینک خبرم کن [گل]

متقی

زمین هیچگاه برمدارنفرت شما نمی چرخد مثل همیشه زیبا بود شاد و پیروز باشید همیشه

صنم صادقی

متنفران اما زورشان زیاد شده آنقدر که برای مقابله با آنها مجبور می شوی متنفر شوی! آن وقت می شود مزرعه حیوانات! به سادگی یک مجلس چای نیست.

آنالی

شاید مجال بعدی سفری تا خورشید است , هم سفر چیزی به فردا نمانده است.

شهرزاد بخشایش

هذیان نمی گویم دلم را کشت چشمانت... به روزم ومنتظر حضور سبزت ممنونم[گل]

پرستو

سلام دوست[گل] خورشید زندگی بخش هست و گرماش در تمام این فریادهای با صدا و بی صدا هست و باران بر این دشت های منتظر خواهد بارید وریشه های تشنه بهاری خواهند شد ... کار عالی بود...[گل]