چه بی نشاط بهاری....

 

بخدا

آمده بودم ازبهاربگویم

امده بودم ازسبزه و بنفشه و هفت سین بگویم

آمده بودم به شوقی لبریز، دست افشان

ازروزهای سبزه و آلاله و چناربگویم...

آمده بودم دعا کنم امروز

که شادیتان به عشق.

شادباشی چنان که مارا به روزهای فردا جانانه وصله کند.

گنگ مانده ام که چگونه بگویم؟

مبهوت که چرابگویم؟

از امیدی که دیگر نیست

ازهراسی که همیشه هست

ازگلویی که به خاکستر نشست در حلول بهار.

ازسیمی که زخمه اش سرانگشتان به خون نشسته است

تا سکوتی برخیزد به عظمت تاریکی.

از نمیدانم های مه آلوده.

از وسوسه ها ی من دریقین نا امیدی.

دست و دلم به شادباش نمی رود..

مرا ببخشایید.......

اوین تورا درود...

 

 

/ 6 نظر / 10 بازدید
paria

سلام علیکم رفیق شمالی قدیم قدیم ها! چه بهارانه ی تلخی! من هم هر وقت اینجا میام دست و دلم به کامنت دادن نمیره چون تلخه! چی بگم آخه؟ ازبوی خزر بگین و از شرجی و درخت و کوه و جنگل و امید بهاری! من هم خوبم! کی گفته دلتنگم ؟!!! خدا رو شکر حالم خوشه! شما هم خوش باشین. به دوستان دیگه هم سلام برسونید. سال نو هم مبارک!

بوتیمار

سلام گفتنی ها کم نیست............ من و تو کم بودیم.......... من و تو ................ این درد ...........مشترک برادر............ سال نو رو تبریک میگیم فقط بر طبق عادت.....نه حالی نو میشه نه احوالی........ همین......پایدار باشید

محمد حسيني مقدم

به روزم با پستی درباره اندازه آلت تناسلی دوستان تمیز کردن توالت ادبیات میمون پرست ایران و شورت آقا و خانم ایکس و ایگرگ بوی گند جشنواره های شعر آسیب پذیری یک همبرگر در برابر زیبایی فتح مصر نشریه همین فردا بود شعری در مورد هم جنس گرایان قزوینی در بهار و چند لینک به ترجمه ها و ترانه های جدید منتظرم که بیایی حتی اگر فقط برای تبریک سال نو باشد

وحید باقرلو

سلام سال نو مبارک اینجوری هم می شه گاهی تبریک گفت و گاهی هم می شه تبریک نگفت بابت چیزی که شیرینیش به تلخی های آدم نمی چربه. امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشی...